امام حسین (ع) در خانه اش مشغول نماز بود، یك نفر اعرابی (بادیه نشین) كه از فقر به تنگ آمده بود، به مدینه وارد شد و یكراست به در خانه امام حسین (ع) آمد و در را زد و این دو شعر را خواند:
لم یخب الیوم من رجاك و من
حرك من خلف بابك الحلقه
فانت ذوالجود، انت معدنه
ابوك قد كان قاتل الفسقه
امروز كسی كه امید به تو داشته باشد و حلقه در خانه تو را حركت دهد نا امید نخواهد شد، تو سخاوتمند و معدن عطا و كرم هستی ، پدرت كشنده فاسقان بود. امام حسین (ع) نماز خود را كوتاه كرد و پس از نماز به سوی آن اعرابی بیرون آمد آثار فقر و تهیدستی را از چهره او مشاهده كرد آنگاه بازگشت و قنبر را صدا زد، قنبر پیش دوید امام علی (ع) به او فرمود: از مخارج زندگی ما چقدر در نزد تو باقی مانده است ؟ قنبر گفت : دویست درهم باقی مانده كه به من فرمودی آن را بین بستگانت تقسیم كنم . امام فرمود: آن را بیاور، كسی كه از آن ها سزاوارتر است آمده ، قنبر رفت و آن را آورد، امام حسین (ع) آنرا گفت و به آن اعرابی داد، و در جواب شعر او، انی سه شعر را خواند:
خذها فانی الیك معتذر
و اعلم بانی علیك ذو شفقه
لوكان فی سیرنا الغداه عصا
كانت سمانا علیك مندفقه
لكن ریب الزمان ذونكد
والكف منا قلیله النفقه
این پول را از من بگیر، و از تو معذرت می خواهم و بدان كه من به تو مهربانم و تورا دوست دارم ، اگر دست ما پر بود، تو را همواره بهره مند می كردیم ، ولی سختیهای زمانه كم عطا شده ، و دستمان خالی است . اعرابی آن را گرفت و با كمال خوشحالی اشعاری را به عنوان تشكر خواند و رفت. طبق نقل بعضی از روایات وقتی كه اعرابی آن پولها را گرفت سخت گریه كرد حضرت فرمود: گویا عطای ما را كم شمردی ؟ اعرابی گفت : نه بلكه ، گریه ام برای آن است كه دست با این جود و سخا، چگونه رواست كه زیر خاك برود؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:30  توسط ا
|
معاویه در مدینه جاسوسی داشت و حوادث مدینه را با فرستادن نامه برای معاویه ، به او گزارش می داد، در یكی از گزارشها برای معاویه نوشت : حسین بن علی (ع) كنیز خود را آزاد نموده و سپس با او ازدواج كرده است . وقتی كه این خبر به معاویه رسید نامه ای به این مضمون برای امام حسین (ع) نوشت : به من خبر رسیده كه تو با كنیز خود ازدواج كرده ای ، و بجای اینكه با همتاهای خود در طائفه (بزرگ) قریش ازدواج كنی كه اگر با آنها ازدواج می كردی ، فرزند نجیب از آنها به دنیا می آمد و تو شخصیت خود را حفظ می كردی ولی نه درباره فرزندت و نه درباره خودت اندیشیدی و با كنیزی ازدواج كردی ، كه از شاءن تو دور است . امام حسین (ع) پس از دریافت نامه معاویه ، در پاسخ او چنین نوشت : نامه و انتقاد تو در مورد ازدواج من با كنیز آزاد شده ام به من رسید، این را بدان هیچكس در شرافت و در نسب به مقام رسول خدا (ص) نمی رسد، من كنیزی داشتم برای وصول به ثواب خدا او را آزاد ساختم سپس بر اساس سنت پیامبر (ص) با او ازدواج نمودم و این را نیز بدان كه اسلام خرافات جاهلیت را از بین برد و هیچگونه سرزنشی بر مسلمانان روا نیست ، مگر گناه كنند (و من ثواب كردم نه گناه) بلكه سرزنش سزاوار آن كسی است كه پیرو برنامه های جاهلیت باشد. وقتی كه جواب نامه امام حسین (ع) به معاویه رسید، آن را خواند و سپس به یزید داد یزید آن را خواند و به پدرش گفت : افتخار حسین بر تو بسیار كوبنده است . معاویه گفت : چنین نیست ولی زبان بنی هاشم تند و تیز است كه سنگ كوه را متلاشی می كند و دریا را می شكافد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط ا
|
ظهر عاشورا نزدیك می شد، سی نفر از اصحاب حسین علیه السّلام ر جریان یك درگیری و تیراندازی كه بوسیله دشمن انجام گرفت به خاك و خون غلطیدند. بقیه در انتظار جانبازی لحظه شماری می كردند و بی قراری می نمودند. ناگهان مردی از اصحاب اباعبدالله به نام ابو ثمامه صید اوی ؛ متوجه شد كه ظهر شده است به خدمت امام علیه السّلام شتافت و عرض كرد: یا ابا عبدالله ! وقت نماز فرا رسیده است و ما دلمان می خواهد برای آخرین در زندگی ، نماز جماعتی با شما بخوانیم . حضرت سر سوی آسمان برداشت و فرمود: ذَكَرْتَ الصَّلوهَ جَعَلَكَ اللّهُ مِنَ الْمُصَلّین ؛ نماز را یاد كردی ، خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد. فرمود: از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گذاریم . حصین بن تمیم چون این بشنید فریاد برداشت كه نماز شما مقبول درگاه خدا نیست . حبیب بن مظاهرعلیه السّلام ا صدای بلند فرمود: نماز پسر رسول خداصلّی اللّه علیه و آله قبول نمی شود و از تو قبول خواهد شد. امام در همان میدان جنگ به نماز ایستاد و اصحاب هم به آن حضرت اقتدا كردند. (نمازی كه در اصطلاح فقه اسلامی نماز خوف نامیده می شود یعنی دارای دو ركعت به مانند نماز مسافر). نیمی از یاران در مقابل دشمن ایستادند و نیمی به جماعت اقتدا كردند. نمازگزاران می بایست یك ركعت از نماز را با امام بخوانند و ركعت دیگر را خود بجا آوردند تا زودتر پُست را از دوستان تحویل گرفته و آنها نیز فضیلت جماعت و نماز خواندن با حسین علیه السّلام را در یابند. امام و یارانش از دشمن چندان دور نبودند و در حمله ناجوانمردانه ای كه دشمن انجام داد اصحابی كه خود را مقابل خصم سپر ساخته بودند مورد اصابت تیرهای دشمن قرار گرفتند. وقتی كه امام نمازش تمام شد یكی از رادمردان را در خاك و خون غلطان یافت . سعید بن عبدالله حنفی بود. امام خودش را به بالین او رساند، سعید تا متوجه شد كه آقا به بالینش آمده ، عرض كرد: یا ابا عبدالله ! اوفیتُ؛ آیا من حق وفا را بجا آورده ام ؟ آری این بود آخرین نماز اباعبدالله و یاران پاكبازش در ظهر عاشورا در سرزمین كربلا!!.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:26  توسط ا
|
علاّمه بزرگوار حضرت آقای شیخ حسن فرید گلپایگانی از علمای تهران نقل فرمود از استاد خود مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (اعلی اللّه مقامه) كه فرمودند: اوقاتیكه در سامرّاء مشغول تحصیل علوم دینی بودم وقتی اهالی سامرّا به بیماریهای وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عدّه ای می مردند روزی در منزل استادم مرحوم سیّد محمّد فشاركی (رض) جمعی از اهل علم بودند. ناگاه مرحوم آقای میرزا محمدتقی شیرازی كه در مقام علمی مانند مرحوم آقای فشاركی بود تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند. مرحوم میرزا فرمود: اگر من حكمی بكنم آیا لازم است انجام شود یا خیر؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند كه : بلی !
سپس فرمود: من حكم می كنم كه شیعیان ساكن سامرّاء تا ده روز همگی مشغول خواندن زیارت عاشوار شوند و ثواب آنرا هدیه روح شریف نرجس خاتون ، والده ماجده حضرت آقا حجه ابن الحسن (روحی و ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) بنمایند تا این بلا از آنان دور شود. اهل مجلس این حكم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند. از فردا مرگ و میر شیعیان متوقّف شد و هر روز عدّه ای از غیر شیعیان می مردند بطوریكه این موضوع بر همگان آشكار گردید. برخی از غیر شیعیان از آشنایان شیعه خود می پرسیدند:
علّت اینكه دیگر از شما كسی تلف نمی شود چیست ؟ پاسخ شنیدند: راز این موضوع در خواندن زیارت عاشورا توسّط ما می باشد. با این جواب آنان نیز مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند بلا از آنها نیز برطرف گردید! جناب آقای فرید فرمودند:وقتی گرفتاری سختی برایم پیش آمد فرمایش آن مرحوم بیادم آمد. از روز اوّل ماه محرّم سرگرم زیارت عاشورا شدم . روز هشتم بطور خارق العاده برایم فرج حاصل شد. شكّی نیست كه مقام میرزای شیرازی از این بالاتر است كه پیش خود چیزی بگوید و چون این توسّل یعنی خواندن زیارت عاشورا تا ده روز در روایتی از معصومین علیها السلام نرسیده است شاید آن بزرگوار به وسیله رؤ یای صادقه یا مكاشفه یا مشاهده امام (عج) چنین دستوری داده بود كه مؤ ثر هم واقع شد. مرحوم حاج شیخ محمّدباقر شیخ الاسلام نقل نمود كه : مرحوم میرزای شیرازی در كربلا و در ایّام عاشورا در خانه اش روضه خوانی بود و در روز عاشورا به اتّفاق طلاّب و علماء به حرم حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام و حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام می رفتند و عزاداری می نمودند. عادت میرزا این بود كه هر روز در حجره خود زیارت عاشورا می خواند. سپس پائین می آمد و در مجلس عزا شركت می كرد. روزی خودم حاضر بودم كه ناگاه دیدم میرزا در زمانی زودتر از موقعی كه باید می آمدند با حالتی غیر عادّی و پریشان و نالان از پلّه های حجره بزیر آمد و داخل مجلس شد در حالی كه می فرمود: امروز باید از مصیبت عطش حضرت سیّدالشهداء علیه السلام بگویید و عزاداری كنید. تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضی از خود بی خود شدند. آنگاه با همان حالت به اتّفاق میرزا به صحن شریف و حرم مقدّس امام حسین علیه السلام مشرّف شدیم . گویا ماءمور به این تذكّر شده بود. خلاصه هر كس زیارت عاشوار را یك روز یا ده روز یا چهل روز به قصد توسّل به آقا امام حسین علیه السلام (نه به قصد ورود از معصوم) بخواند حتماً صحیح و مؤ ثر خواهد بود و اشخاص بیشماری به این وسیله به مقاصد مهم خود رسیده اند. مرحوم میرا محمدتقی شیرازی در سال یكهزار و سیصد و سی و هشت در كربلا وفات یافت و در جنوب شرقی صحن شریف مولا و اربابش مدفون گردید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:43  توسط ا
|
قیام و نهضت امام حسین ـ علیه السلام ـ آثار و نتایج بزرگی در جامعه اسلامی بر جا گذاشت كه ذیلاً برخی از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسی قرار می دهیم:
1ـ رسوا ساختن هیئت حاكمه
از آنجا كه بنی امیه به حكومت و سلطنت خود رنگ دینی می دادند و بنام اسلام و جانشینی پیامبر بر جامعه اسلامی حكومت می كردند و با شیوه های گوناگون (مانند جعل حدیث، جذب شعرا و محدثان، تقویت فرقه های جبر گرا و...) جهت تثبیت موقعیت دینی خود در جامعه می كوشیدند، قیام و شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ بزرگترین ضربت را بر پیكر این حكومت وارد آورد و هیئت حاكمه وقت را رسوا ساخت ؛ بویژه آنكه سپاه یزید در جریان فاجعه عاشورا یك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روی یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ، كشتن كودكان، اسیر كردن زنان و كودكان خاندان پیامبر و امثال اینها انجام دادند كه به رسوایی آنان كمك كرد و یزید بشدت مورد نفرت عمومی قرار گرفت، به طوری كه «مجاهد»، یكی از شخصیتهای آن روز، می گوید:
به خدا سوگند مردم عموماً یزید را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عیب گرفتند و از او روی گرداندند.
یزید با آنكه در آغاز پیروزی خود بسیار شادمان و مغرور بود، در اثر فشار افكار عمومی قافیه را باخته و گناه كشتن حسین بن علی ـ علیه السلام ـ را به گردن عبید الله بن زیاد (حاكم كوفه) افكند.
2ـ احیای سنت شهادت
پیامبر اسلام با آوردن آیینی نو كه بر اساس ایمان به خدا استوار بود، سنت شهادت را پی ریزی كرد و به گواهی تاریخ، عامل بسیاری از پیروزیهای بزرگ مسلمانان، استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پیروزی حق بود. اما پس از در گذشت پیامبر، در اثر انحراف حكومت اسلامی از مسیر اصلی خود، گسترش فتوحات و سرازیر شدن غنایم به مركز خلافت و عوامل دیگر، كم كم مسلمانان روحیه سلحشوری را از دست دادند و به رفاه و آسایش خو گرفتند، به طوری كه هر كس به هر نحوی قدرت را در دست می گرفت، مردم از ترس از دست دادن زندگی آرام و گرفتار شدن در كشمكشهای اجتماعی براحتی از او اطاعت می كردند، و ستمگرانی كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت می كردند، از این روحیه آنان استفاده می كردند و هر چه از عمر حكومت بنی امیه می گذشت، این وضع بدتر می شد تا آنكه در اواخر عمر معاویه و آغاز حكومت یزید به اوج خود رسید.
در آن زمان شیوخ قبایل و رجال دینی، غالباً مطیع زر و زور بودند و وجدان و شخصیت خود را در برابر مال و ثروت نا چیز دنیا می فروختند. رهبران دینی و سیاسی آن روز، با آنكه از ریشه پست خانوادگی «عبید الله بن زیاد» كاملاً آگاه بودند، در برابر وی سر تسلیم فرود می آوردند. این گونه افراد نه تنها در برابر یزید و ابن زیاد، بلكه در برابر زیر دستان ستمگر آن دو نیز مثل موم نرم و مطیع بودند، زیرا جاه و مال و نفوذ در اختیار آنها بود و این عده می توانستند در سایه تقرب و دوستی با آنها به نام و نان و نوایی برسند.
دسته دیگری نیز كه در پستی كمتر از دسته اول نبود، زاهد نمایان عوامفریب بودند كه ریاكارانه تظاهر به زهد و خداشناسی می كردند تا از طریق ظاهر فریبنده خویش، لقمه چربی گیر بیاورند، ولی همین كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب می كردند، در جرگه وابستگان به آنان قرار می گرفتند.
مردم آن روز با این چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثیف این عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبیعی و عادی جلوه می كرد و موجب هیچ گونه اعتراض و انتقادی نمی شد.
زندگی مردم عادی آن عصر نیز طوری بود كه یگانه هدف آنان، تامین حوائج شخصی بود. هر كس به خاطر زندگی شخصی خود كار می كرد و به خاطر رسیدن به هدفهای شخصی زحمت می كشید و هیچ فكری جز دستیابی به مقاصد شخصی نداشت. جامعه و مشكلات بزرگ آن، به هیچ وجه مورد توجه یك فرد عادی نبود.
تنها چیزی كه مورد توجه این گونه افراد بود و خیلی مواظب آن بودند، این بود كه مقرریشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقرری، دستور روسا و رهبران خود را بی كم و كاست اجرا می كردند و از بیم این موضوع، با هر گونه صحنه ظلم و فساد كه روبرو می شدند، لب به اعتراض و انتقاد نمی گشودند.
قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ این وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعه اسلامی زنده كرد. حسین ـ علیه السلام ـ با قیام خود، پرده از روی زندگی آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوینی پیش پای آنان گذاشت كه درّ آن سختی هست، حرمان هست، اما ذلت نیست.
برای آنكه میزان تاثیر قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ در بیداری روح حماسه و شهادت در جامعه اسلامی آن روز روشن گردد، باید توجه داشت كه جامعه اسلامی پیش از حادثه عاشورا (با صرفنظر از اعتراضهای موضعی و مقطعی چون حركت حجر) بیست سال به سكوت و تسلیم گذرانده بود و با آنكه در این مدت نسبتاً طولانی موجبات قیام فراوان بود، كوچكترین قیام اجتماعی رخ نداده بود.
در جنبش مردم كوفه نیز، كه به آمدن مسلم انجامید، دیدیم كه یك تهدید دروغین آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نماینده شجاعِ سالار شهیدان ـ علیه السلام ـ پراكنده ساخت.
فاجعه كربلا وجدان دینی جامعه را بیدار كرد و تحول روحی ای به وجود آورد كه شعاع تاثیر آن، جامعه اسلامی را فرار گرفت، و همین كافی بود كه مردم را به دفاع از حریم شخصیت و شرافت و دین خود وا دارد، روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشی گراییده بود ـ شعله ای تازه بخشد، و به دلهای مرده و پیكرهای افسرده، حیاتی تازه دمیده آنها را به جنبش در آورد.
از نخستین جلوه های این تحول، قیام و مخالفت «عبد الله بن عفیف ازدی » در كوفه بود. آنگاه كه پسر زیاد نخستین سخنرانی پس از جنگ مبنی بر اعلام پیروزی خود را با دشنام و ناسزا به امام حسین ـ علیه السلام ـ آغاز كرد، با خروش و فریاد اعتراض عبدالله بن عفیف كه مردی نابینا بود . روبرو گردید. پسر زیاد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبیله عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زیاد گروهی از دژخیمان را جهت دستگیری او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر یورش آنان مقاومت كرد، ولی سر انجام دستگیر شد و به شهادت رسید.
3ـ قیام و شورش در امت اسلامی
قیام بزرگ و حماسه آفرین امام حسین ـ علیه السلام ـ سر چشمه نهضتها و قیامهای متعدد در جامعه اسلامی گردید كه به عنوان نمونه برخی از آنها را مورد بحث قرار می دهیم:
قیام توابین
نخستین عكس العمل مستقیم شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ جنبش توابین در شهر كوفه بود. همین كه امام حسین ـ علیه السلام ـ به شهادت رسید و ابن زیاد از اردوگاه خود در نخلیه به شهر باز گشت، شیعیانی كه فرصت طلایی یاری امام در كارزار عاشورا را از كف داده بودند، به شدت پشیمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگی مرتكب شده اند، زیرا حسین ـ علیه السلام ـ را دعوت نموده و سپس از یاری او دست نگهداشته اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود، در كنار شهر آنان به شهادت رسیده و آنها از جا تكان نخورده اند! این گروه احساس كردند كه ننگ این گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسین را از قاتلان او بگیرند و یا در این راه كشته شوند.
به دنبال این فكر بود كه شیعیان نزد پنج تن از روسای خود در كوفه كه عبارت بودند از: «سلیمان بن صرد خزاعی »، «مسیب بن نجبه فزاری »، «عبد الله بن سعد بن نفیل ازدی »، «عبد الله بن وال تمیمی » و «رفاعه بن شداد بجلی » رفتند و در منزل سلیمان اجتماعی تشكیل دادند. نخست مسیب بن نجبه رشته كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه ای چنین گفت:
«... ما پیوسته دلباخته خوبیهای موهوم خود بوده یاران و پیروان خود را می ستودیم، ولی در این امتحانی كه خداوند در مورد پسر پیامبر پیش آورد، دروغ ما آشكار گردید و ما از این امتحان سر شكسته و خجلت زده بیرون آمدیم و از هر جهت در مورد فرزند پیامبر كوتاهی كردیم.
حسین پسر پیامبر به ما نامه ها نوشت و پیكها فرستاد و بارها، چه پنهان و چه آشكار، از ما یاری خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست. ولی ما از بذل جان خود در ركاب او دریغ ورزیدیم تا آنكه در بیخ گوش ما به خشن ترین وضع كشته شد. ما آنقدر سستی نمودیم كه نه با عمل و زبان او را یاری كردیم، نه با مال و ثروت خود به پشتیبانی وی شتافتیم و نه قبائل خود را جهت یاری او فرا خواندیم.
حال، در پیشگاه خدا و در حضور پیامبر چه عذری داریم ؟ به خدا عذری غیر از این نداریم كه قاتلان حسین را به كیفر اعمالشان برسانیم و یا در این راه كشته شویم، باشد كه خداوند از ما راضی گردد...»
آنگاه پس از چند سخنرانی پر شور دیگر، (سلیمان بن صرد خزاعی) كه به رهبری جمعیت بر گزیده شده بود، سخنانی بدین مضمون ایراد كرد:
«ما در انتظار ورود خاندان پیامبر به سر می بردیم و به آنها وعده یاری داده برای آمدن به عراق تشویقشان نمودیم، ولی وقتی در خواست ما عملی شد و پسر پیامبر به سرزمین ما آمد، سستی كرده ناتوانی پیشه ساختیم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستیم تا آنكه پسر پیامبر كشته شد
هان ! بپا خیزید و دست به قبضه شمشیر ببرید! چه آنكه خشم خدا را بر انگیخته اید، و مادام كه رضای خدا را به دست نیاورده اید، نباید به میان زنان و فرزندان خود باز گردید. خدا از شما راضی نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پیامبر را بگیرید
از مرگ نترسید! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است. باید مثل بنی اسرائیل باشید كه موسی ـ علیه السلام ـ به آنان فرمود: شما با گوساله پرستی، به خود ظلم كردید، اینك در پیشگاه آفریدگار خود توبه نمایید و خود را بكشید...».
به دنبال این اجتماع، سلیمان بن صرد جریان را به (سعد بن حذیفه بن یمان) و شیعیان دیگر (مدائن) نوشت و از آنان یاری خواست. آنان نیز دعوت سلیمان را پذیرفتند همچنین سلیمان به (مثنی بن مخرمه عبدی) و شیعیان دیگر (بصره) نامه نوشت و آنها نیز پاسخ مساعد دادند.
4ـ انقراض بنی امیه
بحث اجمالی پیرامون نهضت توابین و قیام مختار، از این جهت صورت گرفت كه این دو قیام تاریخی از نظر زمانی به فاصله كمی پس از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ رخ داده اند، وگرنه می دانیم كه قیامهای نشات گرفته از نهضت امام حسین ـ علیه السلام ـ منحصر به اینها نبوده است، بكله طی سالهای بعد چندین قیام صورت گرفت كه بزرگترین آنها انقلاب عباسیان بود كه در سال 132هجری به پیروزی رسید و بساط حكومت بنی امیه را برچید. نیرومندترین عامل پیروزی عباسیان در این انقلاب، شرح ستمگریهای بنی امیه نسبت به بنی هاشم و مظلومیت این خاندان بود و از نظر تحریك خشم مردم بر ضد بنی امیه، یاد آوری شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ بیشترین تاثیر را داشت.
مورخان می نویسند:
هنگامی كه سر بریده «مروان »، آخرین خلیفه اموی، را نزد «ابو العباس»، نخستین خلیفه عباسی، آوردند، ابوالعباس سجده ای طولانی كرد و پس از آنكه سراز سجده برداشت، خطاب به سر بریده مروان چنین گفت:
«ستایش خدا را كه انتقام مرا از تو و قبیله ات گرفت، ستایش خدا را كه مرا بر تو پیروز و مظفر گردانید». سپس افزود: «اكنون، برایم مهم نیست كه مرگم كی فرا رسد، زیرا به انتقام خون حسین ـ علیه السلام ـ دو هزار نفر از بنی امیه را كشتم...»
وقتی كه جنازه های نیمه جان سران بنی امیه را در برابر ابوالعباس روی هم انباشتند، دستور داد بر فراز جنازه ها سفره ای گستردند و غذا آماده نمودند، آنگاه روی جنازه ها نشست و سرگرم صرف غذا شد، در حالی كه هنوم بعضی از آنها زیر پای او تكان می خوردند! وقتی كه از خوردن غذا فارغ شد، گفت : هرگز در عمرم غذایی به این گوارایی نخورده ام، آنگاه گفت : پاهای اینها را گرفته بكشید و در راهها بیفكنید تا مردم اینان را پس از مرگشان نیز لعن كنند (همچون زمان حیاتشان).
طولی نكشید كه مردم دیدند سگها پاهای جنازه هایی را گرفته و بر زمین می كشند و می برند كه لباسهای ملیله دوزی شده و گرانقیمت بر تن آنها است !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:41  توسط ا
|
پیرامون زنان در حادثه كربلا در دو محور سخن می توان گفت:ی كی آنكه آنان چند نفر و چه كسانی بودند، دیگر آنكه چه نقشی داشتند. زنانی كه در كربلا حضور داشتند، برخی از اولاد علی - علیه السلام - بودند، و برخی جز آنان، چه از بنی هاشم یا دیگران.زینب، ام كلثوم، فاطمه، صفیه، رقیه و ام هانی، از اولاد علی - علیه السلام - بودند، فاطمه و سكینه، دختران سیدالشهدا - علیه السلام - بودند، رباب، عاتكه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل، فضه نوبیه، كنیز خاص امام حسین - علیه السلام - و مادر وهب بن عبد الله نیز از زنان حاضر در كربلا بودند. 5 نفر زن كه از خیام حسینی به طرف دشمن بیرون آمدند، عبارت بودند از: كنیز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله كلبی، مادر عبد الله كلبی، مادر عمر بن جناده، زینب كبری. زنی كه در عاشورا شهید شد، مادر وهب بود، بانوی نمیریه قاسطیه، زن عبد الله بن عمیر كلبی كه بر بالین شوهر آمد و از خدا آرزوی شهادت كرد و همانجا با عمود غلام شمر كه بر سرش فرود آورد، كشته شد.
در عاشورا دو زن از فرط عصبیت و احساس، به حمایت از امام برخاستند و جنگیدند:
یكی مادر عبد الله بن عمر كه پس از شهادت فرزند، با عمود خیمه به طرف دشمن روی كرد و امام او را برگرداند. دیگری مادر عمرو بن جناده كه پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت و مردی را به وسیله آن كشت، سپس شمشیری گرفت و با رجزخوانی به میدان رفت، كه امام حسین - علیه السلام - او را به خیمه ها برگرداند. دلهم، دختر عمر (همسر زهیر بن قین)
نیز در راه كربلا به اتفاق شوهرش به كاروان حسینی پیوست.زهیر بیشتر تحت تأثیر سخنان همسرش حسینی شد و به امام پیوست.رباب، دختر امرء القیس كلبی، همسر امام حسین - علیه السلام - نیز در كربلا حضور داشت، مادر سكینه و عبد الله.زنی از قبیله بكر بن وائل نیز حضور داشت، كه ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولی هنگام حمله سپاهیان كوفه به خیمه های اهل بیت، شمشیری برداشت و رو به خیمه ها آمد و آل بكر بن وائل را به یاری طلبید.
زینب كبری و ام كلثوم، دختران امیر المؤمنین - علیه السلام - ، همچنین فاطمه دختر امام حسین - علیه السلام - نیز جزو اسیران بودند و در كوفه و...سخنرانیهای افشاگر داشتند. (توضیح بیشتر پیرامون این زنان را تحت عنوان نام هر یك در این مجموعه مطالعه كنید).مجموعه این بانوان، همراه كودكان خردسال، كاروان اسرای اهل بیت را تشكیل می دادند كه پس از شهادت امام و حمله سپاه كوفه به خیمه ها، ابتدا در صحرا متفرق شدند، سپس بصورت گروهی و اسیر به كوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.
اما درباره حضور این زنان در حادثه عاشورا بیشتر به محور«پیام رسانی»باید اشاره كرد.البته جهات دیگری نیز وجود داشت كه فهرست وار به آنها اشاره می شود كه هر كدام می تواند به عنوان«درس»مورد توجه باشد:
ـ مشاركت زنان در جهاد.شركت در جبهه پیكار و همدلی و همراهی با نهضت مردانه امام حسین و مشاركت در ابعاد مختلف آن از جلوه های این حضور است.چه همكاری طوعه در كوفه با نهضت مسلم، چه همراهی همسران برخی از شهدای كربلا، چه حتی اعتراض و انتقاد برخی همسران سپاه كوفه به جنایتهای شوهرانشان مثل زن خولی.
آموزش صبر، روحیه مقاومت و تحمل زنان به شهادتها در كربلا درس دیگر نهضت بود. اوج این صبوری و پایداری در رفتار و روحیات زینب كبری (س) جلوه گر بود.
ـ پیام رسانی، افشاگریهای زنان و دختران كاروان كربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدینه، پاسداری از خون شهدا بود. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت، هم گفتگوهای پراكنده به تناسب زمان و مكان.
ـ روحیه بخشی.در بسیاری از جنگها حضور تشویق آمیز زنان در جبهه، به رزمندگان روحیه می بخشید.در كربلا نیز مادران و همسران بعضی از شهدا این نقش را داشتند.
ـ پرستاری، رسیدگی به بیماران و مداوای مجروحان از نقشهای دیگر زنان در جبهه ها، از جمله در عاشوراست. نقش پرستاری و مراقبت حضرت زینب از امام سجاد - علیه السلام - یكی از این نمونه هاست .
ـ مدیریت، بروز صحنه های دشوار و بحرانی، استعدادهای افراد را شكوفا می سازد.
نقش حضرت زینب در نهضت عاشورا و سرپرستی كاروان اسرا، درس«مدیریت در شرایط بحران» را می آموزد. وی مجموعه بازمانده را در راستای اهداف نهضت، هدایت كرد و با هر اقدام خنثی كننده نتایج عاشورا از سوی دشمن، مقابله نمود و نقشه های دشمن را خنثی ساخت.
ـ حفظ ارزشها، درس دیگر زنان قهرمان در كربلا، حفظ ارزشهای دینی و اعتراض به هتك حرمت خاندان نبوت و رعایت عفاف و حجاب در برابر چشمهای آلوده است. زنان اهل بیت، با آنكه اسیر بودند و لباسها و خیمه هایشان غارت شده بود و با وضع نامطلوب در معرض دید تماشاچیان بودند، اما اعتراض كنان، بر حفظ عفاف تأكید می ورزیدند. ام كلثوم در كوفه فریاد كشید كه آیا شرم نمی كنید برای تماشای اهل بیت پیامبر جمع شده اید؟
وقتی هم در كوفه در خانه ای بازداشت بودند، زینب اجازه نداد جز كنیزان وارد آن خانه شوند. در سخنرانی خود در كاخ یزید نیز بر اینگونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض كرد:«امن العدل یابن الطلقاء تخدیرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبایا قد هتكت ستورهن و ابدیت وجوههن یحدو بهن الأعداء من بلد الی بلد و یستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید و الغائب و الشهید...» و نمونه های دیگری از سخنان و كارها كه همه درس آموز عفت و دفاع از ارزشهاست.
ـ تغییر ماهیت اسارت، اسارت را به آزادی بخشی تبدیل كردند و در قالب اسارت، به اسیران واقعی درس حریت و آزادگی دادند.
ـ عمق بخشیدن به بعد عاطفی و تراژدیك كربلا، گریه ها، شیونها، عزاداری بر شهدا و تحریك عواطف مردم، به ماجرای كربلا عمق بخشید و بر احساسات نیز تأثیر گذاشت واز این رهگذر، ماندگارتر شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:34  توسط ا
|
كوچ كردن اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ
خوارزمی گوید:
عمرسعد آن روز را تا فردا ماند، كشتههای خود را جمع كرد و بر آنان نماز خواند و دفن كرد و حسین و خاندان و یارانش را رها كرد.
محدث قمی گوید:
در «كامل بهایی» است: عمر سعد، روز عاشورا و فردایش تا ظهر را ماند؛ پیران و افراد مورد اطمینان را مأمور امام سجاد ـ علیه السلام ـ و دختران امیرالمؤمنین و زنان دیگر كرد. آنان بیست زن بودند. امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ آن روز 22 سال و امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ 4 سال داشت. هر دو در كربلا بودند. خداوند آنان را حفظ كرد.
ابو الفرج اصفهانی گوید:
اهل بیت امام به اسیری برده شدند. در میان آنان عمر، زید و حسن (فرزندان امام مجتبی ـ علیه السلامـ) بودند. حسن بن حسن مجروح بود و با آنان برده شد. نیز علی بن الحسین كه مادرش كنیز بود و زینب، امكلثوم و سكینه دختر امام حسین هم بودند.
اسیران اهل بیت ـ علیه السلام ـ
ابن سعد گوید: از اهل بیت امام حسین كه با او بودند، تنها پنج نفر جان سالم به در بردند: علی بن الحسین (كه پدر بقیه فرزندان امام حسین تا امروز است و بیمار بود و همراه بانوان)، حسن بن حسن بن علی (كه نسل او ادامه یافت)، عمر بن حسن بن علی (نسل او هم ادامه یافت)، قاسم پسر عبدالله بن جعفر، محمد پسر كوچك عقیل. اینها ضعیف بودند و همراه بانوان حسین بن علی جلو انداختند ـ كه آنان عبارت بودند از: زینب و فاطمه دختران علی بن ابی طالب، فاطمه و سكینه دختران امام حسین، رباب همسر امام حسین كه مادر سكینه و كودك شیرخوار شهید بود، ام محمد دختر امام حسن كه همسر امام سجاد بود، غلامان و كنیزانی كه آنان را هم همراه سر مطهر امام و سرهای شهدا نزد ابن زیاد بردند.
ابن نما گوید:
عمر سعد بقیه روز عاشورا و روز دوم را ماند، آنگاه به حمید بن بكیر گفت مردم را ندا دهد برای كوچ به سوی كوفه. دختران، خواهران و كودكان اهل بیت و علی بن حسین را كه بشدت بیمار بود با خودش برد.[
سید بن طاووس گوید:
اسرا آنان را قسم دادند كه ایشان را از كنار قتلگاه امام حسین ببرند. چون چشم زنان به كشتهها افتاد، شیون كردند و به چهره خود زدند. گوید: هرگز فراموش نمیكنم زینب دختر علی را كه بر حسین ـ علیه السلام ـ میگریست و با صدایی غم آلود و دلی پراندوه میگفت: وامحمداه! درود خداوند آسمان بر تو! این حسین است در این دشت، خون آلود و بریده و اعضا و دخترانت اسیرند. به درگاه خدا و نزد پیامبر و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سید الشهدا شكایت میبرم. وامحمداه! این حسین است افتاده به صحرا كه باد بر او میوزد، كشته حرامزادگان. چه غم و اندوهی! یا ابا عبدالله! امروز جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ از دنیا رفته است. ای اصحاب محمد! اینان ذریه پیامبرند كه به اسارت میروند.
در برخی روایات است: وامحمداه! دخترانت اسیرند و فرزندانت شهید. نسیم بر آنها میوزد. این حسین است سر بریده از قفاء، بی عمامه و ردا. پدرم فدای آن سپاهش روز دوشنبه غارت شد! پدر فدای آن كه خیمهگاهش را از هم گسیختند! پدرم فدای آن كه نه غایب است تا امید آمدنش باشد، نه مجروح است تا مداوا شود! پدرم فدای آن كه جانم فدای اوست! پدرم فدای آن غصهداری كه شهید شد! پدرم فدای آن شهید جان باخته! پدرم فدای آن كه خون از محاسنش میچكد! پدرم فدای آنكه جدش پیامبر خدا و خودش نواده پیامبر هدایت، محمد مصطفی است فرزند علی مرتضی، خدیجه كبری و فاطمه زهراست! فدای آن كه خورشید برایش برگشت تا نماز خواند!
راوی گوید: گریست و هر دوست و دشمن را گریاند.
ابن شهر آشوب گوید: زینب میگفت: وامحمداه! درود خدای آسمان بر تو! (عباراتی شبیه حدیث قبلی كه ترجمه نشد).
محمد بن سعد گوید:
چون زنان و كودكان را سوار كردند و بر كشتگان گذشتند، زنی از آن میان فریاد كشید: یا محمداه! این حسین توست خون آلود در صحرا، كه خاندان و زنانش اسیرند. هیچ دوست و دشمنی نماند، مگر آنكه گریان شد.
سید طاووس گوید:
سكینه جسد مطهر امام حسین ـ علیه السلام ـ را در آغوش گرفت. جمعی از بادیه نشینان گرد آمدند و او را از روی بدن پدر كنار كشیدند.
شنیده شدن ندای امام
كفعمی گوید:
حضرت سكینه گوید: چون حسین ـ علیه السلام ـ كشته شد، او را در بر كشیدم و از هوش رفتم. شنیدم كه میگفت:
شیعیان من! هرگاه آب گورا نوشیدید مرا یاد كنید و چون غریب یا شهیدی شنیدید بر من ندبه كنید.
هراسان برخاست، با چشمی گریان و بر صورت زنان. شنید هاتفی گوید:
آسمان و زمین، اشك فراوان و خون بر او گریه كردند، بر كشته كربلا كه در میان غوغای امتی پست شهید شد؛ نزدیك آب لب تشنه بود. ای دیده! بر شهیدی گریه كن كه از نوشیدن آب، منعش كردند.
در نقل دیگری است كه سكینه خود را روی جسد پدر انداخت و فغانی كشید و بیهوش شد.
گوید: درآن حال شنیدم آن حضرت میفرمود:
پیروانم! هرگاه آب گوارا نوشیدید مرا یاد كنید، یا اگر غریب و شهیدی شنیدید بر من ندبه كنید.
من آن نواده رسولم كه بیگناه مرا كشتند و پس از كشتن لگدكوب سم اسبان ساختند.
كاش همه شما روز عاشورا مرا میدیدید كه چگونه برای كودكی آب میطلبیدم، رحمی به من نكردند.
به جای آب گوارا با تیر سیرابش كردند. چه مصیبتی كه پایههای حجون را لرزاند!
وای بر آنان كه دل پیامبر را زخمی كردند! پس ای شیعیان من! تا میتوانید هر لحظه آنان را لعنت كنید.
آنگاه به هوش آمد، در حالی كه محزون بود و بر صورت میزد و نوحه میخواند. عدهای از مردان جمع شده او را از روی جسد آن حضرت كنار كشیدند.
حسین بن احمد بن مغیره با سند خویش نقل میكند كه:
امام سجاد ـ علیه السلام ـ به زائده فرمود: ای زائده! شنیدهام گاهی قبر اباعبدالله الحسین را زیارت میكنی. گفتم: همین طور است. فرمود: چرا چنین میكنی؟ با آنكه تو نزد خلیفهای موقعیت والا داری كه كسی را با محبت ما و اعتراف به فضایل و حقوق ما بر امت، تحمل نمیكند. گفتم: به خدا با این كار، جز خدا و رسول را اراده نمیكنم؛ خشم دیگران برایم مهم نیست و اگر گزندی هم به من برسد باكی ندارم. فرمود: تو را به خدا چنین است؟ گفتم: آری به خدا. سه بار او چنین گفت و من چنان. سپس فرمود: بشارت و مژده باد تو را خبری برگزیده و نهان شده را كه دارم برایت بازگو میكنم:
چون حادثه كربلا پیش آمد و پدرم شهید شد و همراهان و فرزندان و برادرانش به شهادت رسیدند و اهل بیت او را به سوی كوفه میبردند، به كشتهها نگاه میكردم كه هنوز دفن نشده بودند. این صحنه بسیار ناراحتم كرد. نزدیك بود قالب تهی كنم. عمهام زینب متوجه حال من شد گفت: ای بازمانده جد و پدر و برادرانم! چرا با جان خود بازی میكنی؟ گفتم: چرا نه، كه سرورم و برادران و عموها و عموزادگان و بستگانم را خون آلود و افتاده به دشت میبینم، غارت شده و بیكفن و دفن؛ كسی سراغشان نمیرود و به آنان نزدیك نمیشود. گویا خاندانی از دیلم و خزرند. گفت: آنچه میبینین بیتابت نكند. به خدا قسم این عهد و پیمانی است از رسول خدا به جدت و پدر و عمویت. خدا از كسانی از این امت پیمان گرفته كه فرعونهای این امت نمیشناسندشان ولی در آسمانها شناخته شدهاند؛ آنان این اعضای پراكنده را گردآوری و دفن میكنند و بر این اجساد خونین در این صحرا، برای قبر پدرت سیدالشهدا پرچمی میافرازند كه هرگز با گذشت زمان نمیپوسد و از یاد نمیرود. بگذار سران كفر و پیروان گمراهی درمحو آن بكوشند، اثرش آشكارتر و كارش والاتر خواهد شد.
گفتم: آن پیمان و خبر چیست؟ عمهام گفت: ام ایمن به من خبر داد كه روزی پیامبر خدا به خانه زهرا ـ علیها السلام ـ رفت و برایش حریر (حلوایی خاص) برد، علی ـ علیه السلام ـ هم طبقی خرما آورد. ام ایمن گوید: من هم ظرفی آوردم كه شیر و كره در آن بود. پیامبر، علی، فاطمه و حسنین از آن حلوا خوردند. پیامبر و آنان از آن شیر نوشیدند و همه از آن خرما و كره خوردند. علی ـ علیه السلام ـ آب ریخت و پیامبر خدا دستش را شست. پس از شستن، دست به صورت خود كشید و به علی، فاطمه و حسنین نگاه كرد، نگاهی حاكی از خوشحالی. آنگاه نگاهش را به آب دوخت، صورت به قبله گرفت و دست به دعا برداشت و دعا كرد، آنگاه به سجده رفت و مدتی بلند گریست. نالهاش بلند شد و اشكش جاری شد. سر برداشت و به زمین نگریست و همچنان اشكش مثل باران جاری بود. فاطمه، علی و حسنین از حالت رسول خدا اندوهگین شدند. جرأت نمیكردیم از حضرت بپرسیم. این حالت طول كشید. علی و فاطمه ـ علیها السلام ـ پرسیدند: یا رسول الله! چشمانتان گریان مباد! برای چه گریه میكنید كه حالت شما دل ما را خون كرد؟ فرمود: برادرم! حبیبم! من به وجود شما بیش از اندازه خوشحالم. به شما مینگرم و بر نعمت او در شما خدا را سپاسگزارم. جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد خداوند از آنچه در دل توست و از این خوشحالیات نسبت به برادرت، دخترت و نوادگانت آگاه شد، نعمتش را برایت كامل ساخت و این عطیه را تبریك گفت: به اینكه آنان و فرزندان، دوستداران و پیروانشان را با تو در بهشت قرار داد كه بین تو و آنان جدایی نیست. آنان هم مثل برخور دارند و عطا مییابند تا راضی شوی بالاتر از رضا، به خاطر بلاهای بسیار و سختیهایی كه در دنیا میبینند، از دست مردمی كه خود را امت تو میدانند، در حالی كه از تو و خدا بیزارند. كشته میشوند و قبرهاشان دور ازهم است این انتخاب خدا برای آنان و برای توست. پس به انتخاب خدا شاكر باش و به قضای او راضی باش. من نیز خدا را حمد كرده و به قضایش راضی شدم؛ به آنچه برای شما انتخاب كرده است.
سپس جبرئیل به من گفت: ای محمد برادرت پس از تو آزرده و مغلوب امتت گشته، از دشمنانت سختی میبیند و به دست شقیترین انسان به شهادت میرسد كه همچون پی كننده ناقه صالح است، در شهری كه محل هجرت او و جایگاه شیعیانش و شیعیان فرزندانش خواهد بود و در آن شهر رنجها و مصیبتهایشان افزون خواهد شد و این فرزندت (به حسین ـ علیه السلام ـ اشاره كرد) همراه گروهی از فرزندان و اهل بیت تو و نیكان امت تو در كنار فرات در كربلا كشته خواهد شد؛ سرزمینی كه در آن محنت و بلا بر دشمنان تو و فرزندانت نیز فراوان خواهد بود؛ در روزی كه محنتش بیپایان و حسرتش همیشگی است؛ سرزمینی كه پاكترین و مقدسترین سرزمینهاست؛ از زمین بهشت است؛ روزی كه فرزندت و خاندانش كشته شوند و كافران و ملعونان آنان را محاصره نمایند، زمین و كوهها به لرزه درآید، دریاها متلاطم شود، آسمانها به جنبش آید، به خاطر تو و دودمان تو بزرگ شمردن هتك حرمت تو و بدرفتاری مردم با عترت و دودمان تو. آن روز همه چیز از خدا اجازه میطلبند كه به یاری اهل بیت مظلوم تو بشتابند كه حجت خدا بر مردم پس از تو هستند.
خداوند به آسمانها، زمین، كوهها، دریاها و ساكنان آنها وحی میكند كه منم خدای مقتدری كه گریزندهای از چنگم نمیرهد و كسی ناتوانم نمیكند. من میتوانم پیروز كنم و انتقام بگیرم. به عزت و حلالم سوگند هر كه را كه فرستاده و وصی مرا داغدار كند و حرمتش را بشكند و عترش را شهید كند و عهد او را واگذارد و به دودمانش ستم كند، عذابی كنم كه هیچ یك از جهانیان را عذاب نكرده باشم. آن هنگام هر چیز در آسمانها و زمینها به لعن ظالمان به عترت تو و حرمت شكنان تو زبان میگشایند. وقتی آن گروه به شهادتگاهشان برون آیند، خداوند، خود عهده دار قبض روح آنان میشود و فرشتگان با ظرفهایی از یاقوت و زمرد، لبریز از آب حیات، همراه با حلههای بهشتی و عطرهای جنت از آسمان هفتم فرود میآیند و با آن آب، غسلشان میدهند و آن جامهها را برایشان میپوشانند و با آن عطر بهشتی حنوطشان میكنند و فرشتگان صف در صف بر آنان نماز میخوانند. آنگاه خداوند كسانی از امت تو را بر میانگیزد كه كافران، آنان را نمیشناسند، نه به سخن نه عمل و نه نیت، در آن خونها شركتی نداشتهاند. اجساد آنان را دفن میكنند و برای قبر سیدالشهدا در آن صحرا نشانی میگذارند كه نشانی برای اهل حق و سبب رستگاری مؤمنان باشد. از هر آسمان صد هزار فرشته در هر شبانهروز بر گرد آن میچرخند و بر او درود فرستاده خدا را تسبیح میگویند و برای زائران استغفار میكنند و نام زائران او و پدران و بستگان و شهرهایشان را مینویسند و بر چهرههایشان نشانی از نور عرش الهی میگذارند كه: این، زائر قبر بهترین شهیدان و پسر بهترین انبیاست.
چون روز قیامت شود، از نور آن نشانی در چهرههایشان كه همه چشمها را فرا میگیرد، فروغی میتابد كه همه، آنان را با آن نور میشناسند. ای محمد گویا من تو را بین خودم و میكائیل میبینم كه علی ـ علیه السلام ـ هم مقابل ماست. فرشتگان بیشماری هم با مایند و ما ازآن نور در سیمایشان در بین خلایق دریافت میكنیم تا آنكه خداوند ایشان را از هول و هراس آن روز میرهاند. این حكم خدا و جایزه او به زائران قبر توست یا قبر برادرت یا قبر فرزندت؛ زیارتی كه جز نیت خدایی نداشته باشد. گروهی از مردم نفرین شده میكوشند تا اثر آن قبر را محو كنند ولی به خواست خداوند نمیتوانند.
سپس رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمود: این است كه مرا محزون و گریان ساخت.
حضرت زینب گوید: چون ابن ملجم معلون بر پدرم ضربت زد نشان مرگ را دیدم، عرض كردم: پدر جان! ام ایمن به من چنین گفته است، دوست دارم از زبان تو بشنوم. فرمود: سخن همان گونه است كه ام ایمن گفته است. گویا من، تو و زنان و دختران خاندانت را میبینم كه در نهایت خواری در این شهر اسیرید و میترسید كه مردم شما را بربایند. صبور باشید! سوگند به خدایی كه دانه را شكافت و موجودات را آفرید، آن روز خداوند جز شما و دوستداران و پیروانتان در روی زمین دوستی ندارد. وقتی رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ این خبر را به ما داد فرمود: شیطان لعین آن روز از شادی بال در آورده و با دیوها و شیاطین خود همه جای زمین پرواز میكند و میگوید: ای شیطانها ما به خواسته خود از فرزندان آدم رسیدیم و در هلاكت آنان به نهایت خواسته خود رسیدیم و آنان را اهل دوزخ ساختیم، مگر آنان كه به دامن این گروه چنگ زنند. پس كارتان این باشد كه مردم را درباره آنان به تردید افكنید و به دشمنی با آنان وادارید و مردم را بر ضد آنان و دوستانشان بشورانید تا گمراهی مردم و كفرشان استوار شود وكسی نجات نیابد. ابلیس درغگو به آنان راست گفته است؛ هر كه دشمن این خاندان باشد، عمل صالح او برایش سودی نمیبخشد و هركه دوستی و ولایت اینان را داشته باشد، گناهی (جز گناهان كبیره) زیان نمیرساند.
زائده گوید: آنگاه امام سجاد ـ علیه السلام ـ پس از نقل این حدیث فرمود: این را داشته باش. اگر در طلب این حدیث، یك سال هم راه بسیار كمی است.
اسارت و شهادت طفلان مسلم
صدوق به سند خویش از ابی محمد بزرگ كوفیان روایت میكند:
چون حسین ـ علیه السلام ـ به شهادت رسید، دو نوجوان خردسال از لشكرگاه او اسیر شدند. آنان را نزد ابن زیاد بردند. وی زندانبانی را طلبید و گفت: این دو كودك را بگیر، آب و غذای خوب به آنان نده و زندانشان را هم تنگ قرار بده. آن دو نوجوان روزها روزه میگرفتند. شب كه میشد، دو گرده نان جو با كوزهای آب برایشان آوردند. زمان حبس آن دو كودك طول كشید و به یك سال رسید. یكی به دیگری گفت: برادرجان مدتی است كه در زندانیم، چیزی نمانده كه بپوسیم و بمیریم. وقتی پیرمرد زندانبان آمد نسبت ما را با رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله وسلم ـ بگو، شاید بر آب و غذای ما بیفزاید. شب كه شد آن پیرمرد دو گرده نان و كوزه آب را آورد. كودك كوچكتر گفت: ای مرد آیا محمد را میشناسی؟ گفت: چرا نشناسم، پیامبر من است. گفت: جعفربن ابی طالب را میشناسی؟ گفت: چرا نشناسمش، خدا برای او دو بال قرار داد كه با فرشتگان پرواز میكند. گفت: علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ را میشناسی؟ گفت: چرا نشناسم، او پسر عمو و برادر پیامبر است. گفت: ای مرد ما از خاندان پیامبر تو هستیم، ما از فرزندان مسلم بن عقیلیم كه در دست تو اسیریم. غذای خوب و آب خنك از تو میخواهیم به ما نمیدهی، در زندان هم بر ما تنگ گرفتهای. آن مرد به پای آنان افتاد میبوسید و میگفت من به فدای شما ای خاندان رسول خدا این درِ زندان است كه به روی شما باز است، هر جا كه میخواهید بروید.
چون شب فرا رسید، دو گرده نان جو و كوزهای آب برایشان آورد و آنان را سر راه برد وگفت: حبیبان من شب راه بروید و روز مخفی شوید تا خدا گشایشی برایتان پیش آورد. آن دو كودك نیز چنان كردند. شب به در خانه پیر زنی رسیدند، به او گفتند: ما دو تا خردسال و غریبیم، راه را هم نمیدانیم. امشب ما را مهمان كن تا شب بگذرد، صبح فردا به راه خود ادامه میدهیم. گفت: شما كیستید عزیزانم؟ بوی خوشی از شما به مشام میرسد. گفتند: ما از خاندان پیغمبر توایم كه از زندان ابن زیاد و از مرگ گریختهایم. گفت من دامادی دارم كه شاهد حادثه با ابن زیاد بوده است. میترسم شما را اینجا پیدا كند و بكشد. گفتند تاریكی شب را اینجا میمانیم و صبح میرویم. گفت برایتان غذا میآورم. آب و غذا برایشان آورد، خوردند و نوشیدند و چون به رختخواب رفتند كوچك به بزرگ گفت: برادرجان امیداورم شب آسوده باشیم. بیا دست به گردن هم اندازیم و همدیگر را ببوییم، پیش از آنكه مرگ ما را از هم جدا كند. دست به گردن یكدیگر انداخته و خوابیدند. مقداری كه از شب گذشت. داماد تبهكار آن زن آمد و ابتدا آهسته در زد. زن گفت: كیست؟ گفت: منم الان چه وقت آمدن است؟ نابهنگام آمدهای گفت: وای بر تو پیش از آنكه دیوانه شوم و زهرهام آب شود از بلایی كه بر سرم آمده در باز كن. گفت: مگر چه پیش آمده؟ گفت: دو نوجوان از لشكرگاه ابن زیاد گریختهاند. امیر اعلام كرده هركس سر یكی از آن دو را بیاورد، هزار درهم جایزه دارد و هركه دو سر بیاورد، دو هزار. خود را خسته كردم و چیزی به دستم نرسید. پیرزن گفت: ای داماد عزیز كاری نكن كه فردای قیامت، پیامبر خدا دشمنت باشد.
گفت: وای بر تو دنیا را داشته باش! گفت: وقتی آخرت نباشد، دنیا به چه درد میخورد؟ گفت: میبینمت كه از آن دو حمایت میكنی. گویا از خواسته امیر چیزی پیش توست. برخیز تا تو را پیش امیر ببرم. گفت: امیر با من چه كار دارد، من پیرزنی در این دشت هستم. گفت: من باید بگردم. در را باز كن تا راحت شوم و استراحت كنم. صبح ببینم از كدام راه باید در پی آن دو باشم. پیرزن در را گشود، برایش آب و نان آورد. خورد و نوشید. مقداری كه از شب گذشت. صدای خُرخُر آن دو كودك را در دل تاریكی شنید. خشم آلود و نعره كشان و دست به دیوار كشان رفت تا در تاریكی پایش به پهلوی كودك صغیر خورد: گفت: كیستی؟ گفت: من صاحب خانهام، شما كیستید؟ برادر كوچك، برادر بزرگتر را تكان داد و بیدار كرد كه: عزیزم بلند شو! از آنچه بیم داشتیم گرفتارش شدیم. آن داماد به آن دو گفت: شما كیستید؟ گفتند: ای مرد! اگر راست بگوییم در امانیم؟ گفت: آری، گفتند: در امان خدا و رسول و در پناه خدا و رسول؟ گفت: آری، گفتند: حضرت محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ هم بر این شاهد باشد؟ گفت: آری. گفتند: خدا هم شاهد باشد گفت: آری. گفتند: ما از خاندان پیغمبر تو محمدـ صلی الله علیه واله وسلم ـ هستیم؛ از زندان ابن زیاد و از چنگ مرگ گریختهایم. گفت: از مرگ گریختهاید و به كام مرگ افتادید. خدا را شكر كه به شما دست یافتم برخاست و بازوی هر دور را بست؛ آن دو با دستان بسته تا صبح ماندند. صبح زود، غلام سیاهش فلیح را صدا كرد و گفت: این دو را ببر كنار فرات گردن بزن، سرهایشان را بیاور تا نزد ابن زیاد ببرم و 2000 درهم جایزه بگیرم. غلام شمشیر را برداشت و پیشاپیش آن دو كودك راه افتاد. كمی كه رفتند، یكی از آن دو كودك گفت: ای غلام سیاه، چقدر شبیه بلال، مؤذن سیاهپوست پیغمبری. گفت: صاحبم مرا به كشتن شما دستور داده است، شما كیستید؟ گفتند: ای سیاه ما از خاندان پیغمبرت محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ هستیم، از زندان ابن زیاد و كشته شدن گریختهایم. این پیرزن ما را مهمان كرد، ولی صاحب تو میخواهد ما را بكشد. سیاه به قدمهای آنان افتاد، آنها را میبوسید و میگفت: جانم فدای شما ای عترت پیامبر خدا! به خدا كه محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ در قیامت دشمنم نخواهد بود. آنگاه دوید، شمشیر را از دستش به كناری پرتاب كرد و خود را به آب فرات زد و به آن سوی آب رفت. صاحبش داد زد: ای غلام مرا نافرمانی كردی. گفت: تا وقتی گناه نكرده بودی به فرمانت بودم. چون خدا را معصیت كردی، من در دنیا و آخرت از تو بیزارم.
پسرش را صدا زد و گفت: پسرم! من از حلال و حرام دنیا برای تو جمع میكنم. دنیا را باید داشت. این دو غلام را بگیر و به ساحل فرات برده گردن بزن و سرهایشان را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد ببرم و 2000 دینار جایزه بگیرم. او شمشیر برگرفت و پیشاپیش دو كودك به راه افتاد. اندكی رفته بودند كه یكی از آن دو گفت: ای جوان! چه قدر از آتش دوزخ بر جوانی تو بیمناكم. پرسید: شما كیستید؟ گفتند: از خاندان پیغمبرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم. پدرت میخواهد ما را بكشد. او نیز به پاهای آن دو افتاد، بوسه میداد و مثل سخنان آن سیاه میگفت. شمشیر را به سویی انداخت خود را به آب فرات افكند و به آن سو رفت. پدرش صدا زد: پسرم نافرمانیام كردی!؟ گفت: اگر در اطاعت خدا باشم و تو را نافرمانی كنم بهتر از آن است كه خدا را نافرمانی نمایم و تو را اطاعت كنم. آن مرد گفت: خودم باید شما را بكشم. شمشیر برداشت و پیشاپیش آنان به راه افتاد. چون به ساحل فرات رسیدند شمشیر از غلاف بر كشید. آن دو چون نگاهشان به شمشیر افتاد، چشمانشان به اشك نشست و گفتند: ای مرد! ما را به بازار ببر و بفروش. مپسند كه در قیامت، محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دشمنت باشد. گفت: شما را میكشم و سر شما را پیش ابن زیاد میبرم و 2000 درهم جایزه میگیریم. گفتند: مراعات خویشاوندی ما را با پیامبر بكن. گفت: شما با پیامبر نسبتی ندارید. گفتند: پس ما را پیش ابن زیاد ببر تا او درباره ما حكم كند. گفت: راهی نیست جز آنكه با ریختن خون شما به او تقرب جویم. گفتند: آیا به كوچكی ما رحم نمیكنی؟ گفت: خدا در دل من رحم نیافریده است. گفتند: اگر ما را میكشی پس بگذار چند ركعت نماز بخوانیم. گفت: هرچه میخواهید نماز بخوانید، اگر سودی میبخشد!
آن دو چهار ركعت نماز خواندند، به آسمان نگاه كردند و گفتند: ای خدای زنده و حكیم! ای بهترین داوران! بین ما و او به حق داوری كن. وی برخاست. ابتدا برادر بزرگتر را گردن زد و سر او را در خورجین نهاد. كوچكتر آمد و خود را به خون برادرش رنگین كرد، در حالی كه میگفت: پیامبر را با این حال دیدار میكنم. مرد گفت: تو را هم به او ملحق میكنم. آنگاه گردن او را هم زد و سرش را برداشت در آن كیسه نهاد. بدن آن دو را كه خون از آنها میچكید به آب انداخت و سرها را پیش ابن زیاد برد. او بر روی تخت نشسته بود و چوبی در دست داشت. سرها را پیش ابن زیاد برد. او بر روی تخت نشسته بود و چوبی در دست داشت. سرها را پیش او گذاشت. ابن زیاد به آنها نگریست. سه بار برخاست و نشست. گفت: وای بر تو! آنها را كجا یافتی؟ گفت: پیرزنی داریم. مهمانشان كرده بود. گفت: حق مهمان را مراعات نكردی؟ گفت: نه. پرسید: به تو چه گفتند؟ گفتند: ای مرد! ما را به بازار برده و بفروش تا از پول ما بهرهمند شوی و نخواه كه در قیامت، محمد خصم تو باشد.
تو به آنان چه گفتی؟ گفتم: نه، حتماً باید شما را بكشم و سرهایتان را پیش ابن زیاد ببرم و 2000 درهم جایزه بگیرم. آنان چه گفتند: گفتند: ما را پیش ابن زیاد ببر تا درباره ما نظر دهد. تو چه گفتی؟ گفتم: راهی جز كشتن شما نیست تا با خون شما به او تقرب جویم. گفت: اگر آنان را زنده میآوردی جایزهات را دو برابر میكردم 4000 درهم میدادم. گفت: راهی نداشتم تا آنان را بكشم. پرسید: دیگر به تو چه گفتند؟ گفتند: خویشاوندی ما را با پیامبر رعایت كن. تو چه گفتی؟ گفتم: شما با پیامبر نسبتی ندارید. ابن زیاد گفت: وای بر تو! دیگر به تو چه گفتند؟ گفتند: ای مرد! به كوچكی ما رحم كن. تو رحم كردی؟ گفتم: خدا در دل من رحم قرار نداده است. وای بر تو! دیگر به تو چه گفتند؟ گفتند: بگذار چند ركعت نماز بخوانیم. گفتم اگر نماز برایتان سودی دارد هرچه میخواهید نماز بخوانید. آن دو كودك چهار ركعت نماز خواندند. پرسید: در آخر نمازشان چه گفتند؟ گفتم: دستانشان را به آسمان بلند كرده و گفتند: از خدای زنده حكیم! بین ما و او به حق داوری كن. ابن زیاد گفت: خدای احكم الحاكمین بین شما و این تبهكار، به حق داوری كرد! مردی از شامیان گفت: او را به من بسپار. ابن زیاد گفت: او را به همان جایی ببر كه آن دو كودك را سر بریده، گردنش را بزن و بگذار خونش با خون آن دو مخلوط شود. فوری سرش را برایم بیاور. او هم چنان كرد؛ سرش را آورد و بر نیزهای زد. كودكان به آن سر سنگ میزدند و تیر پرتاب میكردند و میگفتند: این قاتل فرزندان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است.
محمد بن سعد میگوید:
دو پسر عبدالله بن جعفر به همسر عبدالله بن قبطه پناهنده شده بود. دو نوجوان نابالغ بودند. عمر سعد ندا داده بود هركس یك سر آورد هزار درهم جایزه دارد. عبدالله بن قبطه به خانهاش آمد. همسرش گفت: دو نوجوان به ما پناه آوردهاند. آیا ممكن است این نیكی را كرده، آن دو را به مدینه نزد خانوادهاش بفرستی؟ گفت: آری، نشانشان بده. چون آن دو را دید، هر دو را كشت و سرشان را پیش ابن زیاد برد. او هم چیزی به وی نداد. عبیدالله بن زیاد گفت: دوست داشتم آن دو را زنده بیاوری تا بر پدرشان (عبدالله بن جعفر) منت بگذارم و رهایشان كنم. این خبر به عبدالله بن جعفر رسید. گفت: دوست داشتم آن دو را پیش من میآورد تا دو میلیون درهم میدادم!
اهل بیت ـ علیهم السلام ـ در كوفه
ابن نما گوید:
مردم برای تماشای اسرای آل پیامبر جمع شدند. زنی از كوفیان از بالا خانه آنان را دید و پرسید: شما از كدام اسرانید؟ گفتند: ما اسیران محمد ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ هستیم. وی پایین آمد و مقداری لباس و مقنعه جمع آوری كرد و به آنان داد تا خود را بپوشانند. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ نیز با آنان بود؛ همچنین حسن بن حسن مثنی كه از میدان او را آورده بودند، در حالی كه رمقی در بدن داشت و زید و عمر پسران امام مجتبی ـ علیه السّلام ـ با او بودند. كوفیان میگریستند.
علامه مجلسی گوید:
در برخی كتابهای معتبر دیدم كه از مسلم جصاص (گچكار) روایت شده است: ابن زیاد مرا برای تعمیر دارالاماره در كوفه خواسته بود. مشغول گچكاری درها بودم كه سر و صداهایی از اطراف كوفه شنیدم. به خادمی كه با ما كار میكرد گفتم: چرا كوفه پر سر و صداست؟ گفت: هم اینك سر یك شورشی را كه بر ضد خلیفه خروج كرده آوردهاند. گفتم: آن خارجی كیست؟ گفت: حسین بن علی. او را واگذاشته، بیرون آمدم و چنان بر صورت خویش زدم كه ترسیدم چشمانم نابینا شود. گچ دستهایم را شستم، از پشت قصر بیرون شدم، به میدانگاه آمدم. ایستاده بودم و مردم منتظر رسیدن اسیران و سرها بودند كه چهل محمل آمد كه بر چهل شتر بود و زنان اهل بیت و فرزندان فاطمه ـ علیها السّلام ـ در میان آنها بودند. امام زین العابدین هم بر شتر بی كجاوهای سوار بود كه رگهای گردنش پر از خون بود و میگریست و این اشعار را میخواند:
ای امت بد كه هرگز مباد سرزمینتان سیراب شود و ای امتی كه حق پیامبر را درباره ما رعایت نكردید!
اگر روز قیامت، ما و رسول خدا را یكجا جمع كنند، چه میگویید؟
ما را بر شتران برهنه سوار كرده میچرخانید، گویا ما دین شما را استوار نكردهایم!
ای بنی امیّه! این چه وضعی است كه بر این مصیبتهای ما آگاهید و كاری نمیكنید.
از خوشحالی كف میزنید و در روی زمین ما را به اسیری میبرید.
وای بر شما! مگر جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نیست كه مردم را از راه گمراهان به حق هدایت كرد؟
ای واقعه عاشورا! مرا به غم نشاندی و خدا پرده بدكاران را خواهد درید.
گوید: كوفیان به كودكانی كه بر محملها سوار بودند، نان و خرما و گردو میدادند. ام كلثوم بر سر آنان فریاد كشید: ای مردم كوفه! صدقه بر ما حرام است و آنها را از دست و دهان كودكان میگرفت و به زمین میانداخت. مردم همه گریان بودند. ام كلثوم سر از محمل بیرون كرد و گفت: ای كوفیان! مردانتان ما را میكشند و زنانتان بر ما میگریند؟ خدا بین ما و شما داوری خواهد كرد. در حالی كه او مشغول سخن گفتن با زنان بود، صدایی شیونی برخاست. دیدند سرهای شهداست كه میآورند و سر مطهر حسین ـ علیه السّلام ـ پیشاپیش سرهاست، تابان همچون ماه و شبیه به پیامبر خدا، محاسن او مشكی و خضاب زده و چهرهاش درخشان مثل ماه كه باد، موهای حضرت را این سو و آن سو میزد. زینب ـ علیها السّلام ـ نگاه كرد و سر پر خون برادر را دید. پیشانی خود را به چوبه محمل زد. خون را دیدم كه از زیر مقنعهاش بیرون میزد و با نوایی سوزناك، خطاب به آن سر میگفت:
ای هلالی كه به كمال نرسیده! خسوف و غروب كردی.
ای پارهی دلم! فكر نمیكردم كه این هم مقدر و مكتوب بود.
ای برادر! با این فاطمهی خردسال حرف بزن. نزدیك است دلش آب شود.
ای برادر! چرا دل مهربانت نسبت به ما نامهربان شده است؟
ای برادر! كاش «علی» را هنگام اسارت، همراه یتیمان میدیدی كه طاقت نداشت؛
هر چه با تازیانه او را میزدند، با اشكی ریزان و مظلومانه تو را صدا میزد.
ای برادر! او را به خودت بچسبان و به آغوش گیر و دل ترسانش را آرامش بخش.
چه قدر خوار است یتیمی كه پدرش را صدا میزند ولی جوابی از او نمیشنود.
بردن اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ به شام
سید بن طاووس نقل میكند:
ابن زیاد نامهای به یزید بن معاویه نوشت و كشته شدن حسین ـ علیه السّلام ـ و وضع خاندانش را خبر داد. نامهای شبیه آن نیز به والی مدینه عمروبن سعید نوشت. اما والی مدینه چون خبر یافت، بر منبر رفت و خطبه خواند و به مردم خبر داد. ماتمهایشان عظیم شد، مجالس سوگ بر پا كردند. زینب دختر عقیل در سوك حسین ـ علیه السّلام ـ مرثیهای سرود، با این مضمون:
چه خواهید گفت اگر پیامبر به شما بگوید: شما كه آخرین امتها هستید، با عترت و اهل بیت من پس از من چه كردید؟ گروهی اسیر و گروهی آغشته به خون. پاداش من نسبت به خویشاوندانم در برابر خیر خواهیهایم هرگز این نبود.
شب كه شد، مردم مدینه هاتفی را شنیدند كه چنین ندا میداد:
ای آنان كه ظالمانه حسین ـ علیه السّلام ـ را كشتید! به عذاب و خواری بشارتتان باد!
هر كه در آسمان است، از پیامبر و شهید و رسول، بر او میگرید.
شما از زبان پسر داوود و موسی و صاحب انجیل لعنت شدهاید!
اما یزید، چون نامه ابن زیاد به او رسید و از مضمونش آگاه شد پاسخی نوشت و دستور داد كه سر امام حسین ـ علیه السّلام ـ را و سرهای شهدا را همراه زنان و كودكان بفرستد. ابن زیاد، محفر بن ثعلبه را خواست. سرها و اسیران و زنان را به او سپرد. وی آنان را مثل اسیران كفار، بی پوشش و نقاب حركت داد و چرخاند.
طبری گوید:
ابن زیاد دستور داد زنان و فرزندان امام حسین ـ علیه السلام ـ را آماده سازند. علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ را هم غل و زنجیر در گردن افكندند. محفر بن ثعلبه و شمر آنان را حركت دادند تا نزد یزید آوردند. امام سجاد ـ علیه السلام ـ در طول راه با هیچ یك از آن دو حتی یك كلمه سخن نگفت تا به شام رسیدند.
طبری شیعی با سند خویش از حارث بن وكیده نقل میكند كه گوید:
من در میان كسانی بودم كه سر حسین ـ علیه السلام ـ را میبرند. شنیدم كه سوره كهف میخواند. در خودم شك كردم كه آیا من صدای ابا عبدالله را میشنوم؟ كه شنیدم به من گفت: ای پسر وكیده! آیا نمیدانی كه ما امامان زندهایم و نزد پروردگارمان روزی میخوریم؟ پیش خودم گفتم: سر او را میربایم. به من گفت: ای پسر وكیده! نمیتوانی چنین كنی. اینكه خونم را ریختند، نزد خدا بزرگتر از گرداندن سر من است. واگذارشان، «به زودی خواهند دانست، آنگاه كه زنجیرها بر گردنهایشان خواهد بود و به سوی دوزخ میبرندشان».
خوارزمی گوید:
ابن زیاد، زهر بن قیس را فراخواند و سر امام حسین ـ علیه السلام ـ و سرهای برادران و خاندان و پیروانش را به او سپرد. علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ و عمهها و خواهرانش و همه زنان را هم همراه او نزد یزید فرستاد. آنان اهل بیت ـ علیه السلام ـ را بر محملهای بی پرده و سایهبان، شهر به شهر و منزل به منزل از كوفه به شام بردند، آن گونه كه ترك و دیلم را میبرند.
سید بن طاووس گوید:
در كتاب مصابیح دیدم كه امام صادق ـ علیه السلام ـ از قول پدرش باقر العلوم ـ علیه السلام ـ نقل میكند: از پدرم زین العابدین ـ علیه السلام ـ درباره كوچاندن یزید او را پرسیدم، فرمود: مرا بر شتری بیكجاوه سوار كرد، سر حسین ـ علیه السلام ـ بر نیزهای بود، زنان ما پشت سرم سوار بر قاطران بودند، نیزه داران پشت سر و اطراف ما حركت میكردند، اگر اشكی از چشم یكی از مادر میآمد با نیزه بر سرش میزدند، تا آنكه وارد شام شدیم، كسی نداد میداد: ای مردم شام! اینان اسیران اهل بیتند....
خوارزمی گوید:
چون سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را به طرف شام میبردند، شب شد. مأموران نزدیك (دیر) یهودی فرود آمدند. خوردند و مست شدند و گفتند: سر حسین ـ علیه السلام ـ پیش ماست. گفت: نشانم دهید. نشانش دادند؛ در صندوقچهای بود كه نور از آن به طرف آسمان میتابید. یهودی تعجب كرد و سر را به امانت از آنان گرفت. خطاب به سر مطهر گفت: پیش جدت از من شفاعت كن. خداوند سر مطهر را به زبان آورد و گفت: شفاعتم برای محمدیان است و تو از امت محمد نیستی. آن مرد یهودی بستگان خودرا جمع كرد، سر را در تشتی نهاد و گلاب بر آن ریخت و كافور و مشك و عنبر بر آن افشاند و به فرزندان و خویشاوندانش گفت: این سر پسر دختر پیامبر خدا محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است. آنگاه گفت: افسوس كه جدت محمد را ندیدم كه به دست او مسلمان شوم! افسوس كه تو را زنده نیافتم تا به دست تو مسلمان شوم و در ركاب تو بجنگم! اگر هم اكنون مسلمان شوم آیا روز قیامت از من شفاعت میكنی؟ آن سر به قدرت الهی به سخن آمد و با زبانی آشكار گفت: اگر مسلمان شوی من شفیع تو خواهم بود. سه بار چنین گفت: و آن مرد و بستگانش ساكت بودند.
علامه مجلسی گوید: شاید این یهود همان قنسرین راهب باشد كه به سبب سر مطهر مسلمان شد.
راوندی با سندهای متعدد از سلیمان بن مهران اعمش نقل میكند:
من در موسم حج مشغول طواف بودم كه مردی را دیدم چنین دعا كرد: خدایا مرا ببخشای هر چند میدانم كه نخواهی بخشود. از این سخن لرزیدم. نزدیكش رفتم و گفتم: تو در حرم خدا و حرم پیامبری. این ایام هم روزهای محرم در ماه حرام و بزرگ است. چرا از آمرزش الهی ناامیدی؟
گفت: گناهم بسی بزرگ است. گفتم بزرگتر از این دشتها و كوهها؟ گفت: اگر میخواهی بگویم. گفتم: بگو. گفت بیا از حرم بیرون برویم. از حرم بیرون رفتیم. گفت: من یكی از افراد سپاه شوم عمر سعد بودم. آنگاه كه حسین ـ علیه السلام ـ كشته شد و یكی از چهل نفری بودم كه سر مطهر را از كوفه نزد یزید بردند. درمسیر در دیر مسیحیان فرود آمدیدم. سر به نیزه بو و همراهش نگهبانان بودند. برای خوردن غذا نشستیم. ناگهان دستی را دیدم كه بر دیوار آن دیر مینویسد:
آیا امتی كه حسین را كشتند، روز قیامت شفاعت از جدش دارند؟
از آن حادثه بسیار بیمناك شدیم. یكی برخاست تا آن دست را بگیرد كه ناپدید شد. دوباره سر سفره غذا برگشتند. دوباره همان دست را دیدیم كه مینویسد:
نه به خدا قسم آنان شفیعی ندارند و روز قیامت در عذاب خواهند بود.
همراهان ما به طرف آن دست بلند شدند دوباره ناپدید شد. سرسفره غذا برگشتند. آن دست دوباره آشكار شد و چنین نوشت:
حسین ـ علیه السلام ـ را با فرمانی ستمگرانه كشتند و فرمانشان مخالف حكم قرآن بود.
دیگر نتوانستم غذا بخورم. راهبی از دیر وقتی به ما نگریست و دید كه از آن سر نوری به بالا میتابد و نگاه كرد و لشكریانی را دید، به نگهبانان گفت: شما از كجا آمدهاید؟ گفتند: از عراق، از جنگ باحسین. پرسید حسین پسر فاطمه و پسر پیامبرتان و پسر عموزاده پیامبرتان؟ گفتند: آری. گفت: مرگتان باد به خدا اگر عیسی بن مریم پسری داشت. جایش روی چشمهای ما بود. از شما خواستهای دارم گفتند: چیست؟ گفت: به سر كرده خود بگویید من ده هزار دینار دارم كه از پدرانم به ارث بردهام. آن را از من بگیرد و این سر را تا هنگام كوچ، دراختیار من بگذارد. موقع رفتن بر میگردانم. به عمر سعد گفتند، گفت: پولهارا بگیرید و تا وقت رفتن سر را به او بسپارید. پیش راهب رفتند و گفتند: پول را بیاور تاسر را بدهیم. دو كیسه كه در هر كدام 5000 دینار بود به آنان داد. عمر سعد دستور داد آنها را وزن و شمارش كردند پولها را به كنیزش داد و دستور داد سر را به او بدهند. راهب آن سر را شست و تمیز كرد و با مشك و عنبر كافوری كه داشت خشبو كرد. در حریری گذاشت و در دامان خود نهاد و پیوسته بر او گریه میكرد و اشك میریخت تا آنكه صدایش كردند و سر را از او طلبیدند. وی خطاب به سرمطهر گفت: ای سر! من جز خودم چیزی ندارم. فردای قیامت پیش جدت محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـگواهی بده كه من شهادت میدهم جز خدای یكتا معبودی نیست و محمد ـ صل الله علیه و اله و سلم ـ بنده و فرستاده اوست. به دست تو مسلمان شدم و غلام توام. آنگاه گفت: من باید با رئیس شما حرف بزنم، آنگاه سر را بدهم.
عمر سعد نزدیك آمد. به وی گفت: تو را به خدا، به حق محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ دیگر با این سر، آن گونه رفتار مكن. سر را از صندوق بیرون نیاور. گفت: چنین میكنم. سر را به آنان داد. از دیر فرود آمد و به كوه زد و به عبادت خدا پرداخت. عمر سعد هم رفت ولی با سرمثل گذشته رفتار كرد. چون نزدیك دمشق رسیدند به همراهانش گفت: فرود آیید. ازكنیزش خواست تا آن دو كیسه پول را بیاورد. آورد و جلو او گذاشت. نگاهی به مهر آن افكند و گفت كیسهها را بگشایند. دید پولها به سفال تبدیل شده است و در یك روی آن نوشته است «وَلا تَحسبنَّ الله غافِلاً عمّا یعمل الظالمون» و بر روی دیگرش نوشته « وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»
گفت: انالله و انا الیه راجعون. دنیا وآخرت را باختم. بعد به غلامانش گفت: آنها را در نهر آب بریزید. فردایش وارد دمشق شد و سرمطهر را پیش یزید ملعون برد.
ابن شهر آشوب از كتاب خصائص چنین نقل میكند:
چون سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را آوردند و بر منزلگاهی به نام قنسرین فرود آمدند، نگاه راهبی از صومعهاش بر آن سر افتاد. دید نوری از دهان مباركش به آسمان میرود. ده هزار درهم داد و سر را گرفته به صومعه برد. صدایی شنید بیآنكه كسی را ببیند، میگفت: خوشا به حال تو و خوشا به حال آنكه حرمت آنرا بشناسد. راهب سر بلند كرد و گفت: پروردگارا! به حق عیسی دستور بده این سر مطهر با من حرف بزند. سر به سخن آمد و گفت: ای راهب! چه میخواهی؟ پرسید. تو كیستی؟ گفت: من پسر محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرایم؛ من كشته كربلایم، منم مظلوم عطشان و ساكت شد. راهب صورتش را بر صورت او گذاشت و گفت: صورت خود را از صورتت بر نمیدارم تا بگویی كه شفیع من در روز قیامتی. سر تكلم كرد و گفت: به دین جدم محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ درآی راهب شهادتین را گفت، او هم عهدهدار شفاعتش شد. صبح سر و پولها را از او گرفتند، چون به وادی رسیدند. به پولها نگاه كردند به سنگ تبدیل شده بود.
سید بن طاووس از ابن لهیعه حدیثی نقل میكند كه در بخشی از آن آمده است: مشغول طواف بودم، مردی را دیدم كه میگفت: خدایا مرا بیامرز! گرچه فكر نمیكنم بیامرزی. گفتم: بنده خدا از خدا پروا كن و چنین مگو. اگر گناهانت به اندازه قطرات باران و برگ درختان هم باشد و استغفار كنی خدا میبخشد؛ او مهربان است. گفت: بیا نزدیك تا داستانم را برایت بگویم. ما پنجاه نفر بودیم كه همراه سر امام حسین ـ علیه السّلام ـ به شام رفتیم. شب كه میشد، سر را داخل جعبهای میگذاشتیم و دور آن بزم شراب به پا میكردیم. شبی همراهان خوردند و مست شدند ولی من شراب نخوردم. شب كه تاریك شد رعد و برقی دیدم. درهای آسمان گشوده شد، آدم، نوح، ابراهیم، اسحاق، اسماعیل، و پیامبرمان محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و جبرئیل و جمعی از فرشتگان فرود آمدند. جبرئیل نزدیك صندوق آمد. سر را برداشت و بوسید. پیامبران همه چنین كردند. پیامبر خدا بر سر حسین ـ علیه السّلام ـ گریه كرد. پیامبران تسلیت گفتند. جبرئیل گفت: ای محمد! خداوند فرمان داده كه درباره امتت فرمان تو را اطاعت كنم. اگر دستور دهی زمین را بر سرشان زیر و رو میكنم، آن گونه كه نسبت به قوم لوط چنین كردم. پیامبر فرمود: نه، ای جبرئیل! آنان را با من در قیامت دیدار خواهد بود. فرشتگاه به طرف ما آمدند تا ما را بكشند. از پیامبر خدا امان خواستم، فرمود: برو! خدا نیامرزدت!
نیز گوید:
سر مطهر امام را همراه زنان و اسیران حركت دادند. نزدیك دمشق كه رسیدند ام كلثوم كه جزو اسیران بود، نزد شمر رفت و گفت: خواستهای دارم. گفت: چیست؟ گفت: وقتی ما را وارد شهر میكنی از دروازهای وارد كن كه تماشاگران كمتری باشند و بگو این سرها را هم از بین محملها كنار ببرند. بس كه ما را در این حال تماشا كردند، خوار شدیم. در پاسخ خواستهاش، شمر از روی دشمنی و طغیان دستور داد سرها را بر نیزهها وسط كجاوه قرار دهند و آنان را همان طور از میان تماشاچیان ببرند تا به دروازه دمشق رسیدند و در آستانه در مسجد جامع نگه داشته شدند؛ جایی كه اسیران را نگه می داشتند.
اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در شام
خوارزمی با سند خویش از امام سجاد ـ علیه السّلام ـ روایت میكند:
سهل بن سعد گفت: به سوی بیت المقدس بیرون شدم. به شام رسیدم، به شهری پر آب و سر سبز و چراغانی شده با پردهها و مردمی خوشحال و خندان و زنانی كه مشغول ساز و آواز بودند. پیش خودم گفتم: شاید شامیان عیدی دارند كه ما بی خبریم. گروهی را دیدم كه با هم حرف میزدند، از آنان پرسیدم: آیا در شام عیدی هست كه ما نمیدانیم؟ گفت: به نظر غریبه میآیی مرد؟ گفتم: من سهل بن سعدم، صحابی پیامبر و راوی حدیث او. گفتند: ای سعد! آیا تعجب نمیكنی كه آسمان خون نمیبارد و زمین مردم را به كام خود نمیبرد؟! گفتم: برای چه؟ گفتند: این سر امام حسین ـ علیه السّلام، عترت پیامبر است كه از عراق به شام هدیه برده میشود و هم اینك میرسد. گفتم: شگفتا! سر امام حسین ـ علیه السّلام ـ را هدیه میبرند و مردم خوشحالند. از كدام دروازه وارد میشود؟ اشاره به دروازه ساعات كردند. آن طرف رفتم. همان جا بودم كه پرچمهایی پی در پی آمد. اسب سواری را دیدم كه نیزهای در دست داشت كه پیكانش را در آورده سری را بر آن زده بودند. شبیهترین چهره به پیامبر خدا بود. در پی آن زنانی سوار بر شترهای بی كجاوهای بودند. نزدیك یكی رفتم و گفتم: خانم! شما كیستید؟ گفت: سكینه دختر حسین. گفتم: آیا خواستهای از من نداری؟ من سهل بن سعدم كه جدت را دیده و از او حدیث شنیدهام. گفت: ای سهل! به نیزهداری كه سر را دارد بگو سر را جلوما ببرد تا مردم مشغول نگاه به آن شوند و به ما نگاه نكنند. ما حرم رسول خداییم. گوید: نزدیك صاحب سرشدم و گفتم: آیا ممكن است با دریافت 400 دینار خواستهام را انجام دهی؟ گفت: چه خواستهای؟ گفتم: سر را جلو این خانوادهها ببر. چنان كرد. من هم آنچه را وعده داده بودم پرداختم. آنگاه سر را در صندوقی گذاشته پیش یزید بردند. من نیز همراهشان بودم. یزید بر تخت نشسته بود. تاجی گهرنشان بر سر داشت. تعداد زیادی از بزرگان قریش اطرافش بودند. صاحب سر وارد شد و نزدیك او رفت و شعری خواند با این مضمون:
ركابم را پر از طلا كن كه من سرور بزرگواری را كشتهام؛ كسی را كه از نظر نسبت، پاكترین و بهترین پدر و مادر و دودمان را دارد.
یزید گفت: اگر میدانستی او بهترین مردم است، چرا او را كشتی؟ گفت: به امید جایزه. دستور داد گردنش را زدند. آنگاه سر را بر روی طبق طلایی جلو او گذاشتند. گفت: چگونه دیدی ای حسین!
راوندی از منهال بن عمرو نقل میكند:
به خدا من سر حسین ـ علیه السلام ـ را دیدم كه میبرند. من در دمشق بودم، پیشاپیش سر مردی سوره كهف میخواند تا آنكه به آیه «ام حسبت ان اصحاب الكهف...» رسید. خدا آن سر را به زبانی فصیح و روشن گویا كرد و گفت: شگفتتر از اصحاب كهف، كشتن من و بردن سر من است.
ابن حمزه از منهال بن عمرو نقل میكند:
به خدا قسم سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را بر نیزه دیدم كه با زبانی فصیح و رسا سوره كهف میخواند تا به آیه «ام حسبت ان اصحاب الكهف....» رسید. مردی گفت: به خدا قسم یا ابا عبدالله! سر تو شگفتتر از شگفت است.
سید بن طاووس از قول راوی نقل میكند:
پیرمردی به نزدیكی اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: خدا را شكر كه شما را كشت و كشور را از مردان شما راحت كرد و امیر المؤمنین را بر شما پیروز ساخت.
امام سجاد ـ علیه السّلام ـ به او فرمود: پیرمرد قرآن خواندهای؟ گفت آری. فرمود: آیا این آیه را میدانی « قل لا اسئلكم علیه اجراً الا الموده فی القربی» (بگو جز مودت خویشاوندان از شما مزدی نمیخواهم). گفت: آری، خواندهام فرمود: ای پیرمرد ما همان «ذوی القربی» هستیم. آیا این آیه را خواندهای: كه «حق خویشاوندان را ادا كن.» گفت: خواندهام. فرمود: ما همان «ذوالقربی» هستیم. آیا این آیه را خواندهای: بدانید آنچه غنیمت به دست آوردید، خمس آن مال خدا و پیامبر و ذی القربی است. گفت: آری. حضرت فرمود: پیرمرد آن «ذی القربی» ماییم. آیا این آیه را خواندهای: «خداوند اراده كرده كه پلیدی را از شما خاندان دور كند و شما را كاملاً پاك سازد.» پیرمرد گفت: خواندهام. حضرت فرمود: ما همان اهل بیتی هستیم كه خداوند آیه پاكی را مخصوص ما ساخته است.
راوی گوید: آن مرد ساكت ماند و از حرفی كه زده بود پشیمان شد و گفت: به خدا آیا شما همانهایید؟ امام سجاد ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا بیتردید ما همانهاییم. به حق جدمان پیامبر خدا ما همانهاییم. آن مرد گریست. عمامهاش را از سر افكند، سر به سوی آسمان گرفت و گفت: خدایا من از دشمنان خاندان پیامبر، از جن و انس به درگاهت بیزاری میجویم. آنگاه گفت: آیا برای من راه توبه باز است؟ فرمود: آری، اگر توبه كنی خدا میپذیرد و با مایی. گفت: توبه كردم. این خبر به یزید رسید، دستور داد او را كشتند.
دینوری گوید:
گفتهاند ابن زیاد، علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ و اهل بیت همراه او را همراه زحر بن قیس و محقن بن ثعلبه و شمر، پیش یزید فرستاد. آمدند تا به شام رسیدند و در شهر دمشق بر یزید وارد شدند. سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را نیز با آنان وارد كرده جلو یزید افكندند. شمر چنین سخن گفت: ای امیرمؤمنان! صاحب این سر همراه 18مرد از خاندان و 60 نفر از پیروان بر ما وارد شدند، نزدآنان رفتیم خواستیم تا به فرمان امیر عبیدالله بن زیاد فرود آیند یا آماده جنگ باشند. صبحگاهان از هر سو آنان را محاصره كردیم، شمشیرها به میان آمد و آنان به یكدیگر پناه میبردند، همچون كبوترانی كه از باز شكاری میگریزند، چیزی طول نكشید كه همه را كشتیم. اینك جسدهای آنان عریان وجامهها خونین و صورتها خاك آلود، در معرض وزش بادهایند و جز عقابها و كركسها زائری ندارد.
سید بن طاووس گوید:
روای گوید: خانواده امام حسین ـ علیه السلام ـ و بازماندگان او را در حالی كه به ریسمان بسته بودند، نزد یزید آوردند. چون در آن حال در برابر او ایستادند، علی بن حسین ـ علیه السلام ـ فرمود: ای یزید! تو را به خدا سوگند میدهم! چه گمان به پیامبر خدا داری اگر ما را در این حالت ببیند؟ یزید دستور داد تا ریسمانها را باز كردند.
خوارزمی گوید:
از فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام نقل شده است: چون ما را بر یزید وارد كردند، حالت ناراحت كننده ما او را ناراحت كرد و ناراحتی در چهرهاش آشكار شد. گفت: خدا ابن زیاد را لعنت اگر بین او و شما خویشاوندی بود، با شما چنین نمیكرد و شما را این گونه نمیفرستاد. مردی سرخ رو از شامیان برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان این دخترك را به من ببخش. (منظورش من بودم. من دختری خوش سیما بودم.) به خود لرزیدم و پنداشتم كه مجازند چنین كنند. جامه خواهرم و عمهام زینب را گرفتم. عمهام گفت: به خدا دروغ گفتی و پست شدی. نه تو میتوانی چنین كنی، نه او. یزید خشمگین شد و گفت: تو دروغ میگویی من میتوانم چنین كنم. اگر بخواهم میكنم. فرمود: نه به خدا، خداوند چنین حقی برای تو نگذاشته است، مگر اینكه از دین ما بیرون روی و دین دیگری برگزینی. یزید گفت: آیا به من چنین جواب میدهی؟ پدر و برادرت از دین بیرون رفتهاند! زینب فرمود: اگر تو مسلمانی، به دین خدا و دین پدر و جدم هدایت شدهای. گفت: دروغ میگویی ای دشمن خدا! زینب فرمود: حاكمی است مسلط كه ظالمانه دشنام میدهد و با قدرتش مقهور میسازد. خدایا فقط به درگاه تو شكایت میكنم نه دیگری! یزید پشیمان و شرمنده شد و سر به زیر افكند و ساكت ماند. آن مرد شامی خواسته خود را تكرار كرد. یزید گفت: لعنت خدا بر تو! از من دور شو! مرگت باد! وای بر تو! چنین مگو! این دختر علی و فاطمه است؛ آنان خاندانیاند كه از دیر باز دشمن ما بودهاند.
گویند: امام سجاد ـ علیه السلام ـ جلو رفت تا در برابر یزید ایستاد و شعری با این مضمون خواند: طمع نداشته باشید كه به ما اهانت كنید و ما احترامتان كنیم و ما را بیازارید و ما شما رانیازاریم.
خدا میداند كه ما شما را دوست نداریم. شما را هم ملامت نمیكنیم اگر دوستدار ما نیستید. یزید گفت: راست میگویی، ولی پدر و جدت میخواستند امیر باشند. خدا را شكر كه آن دو را كشت و خونشان را ریخت. ای علی پدرت با من قطع رحم كرد و حق مرا نشناخت و بر سر حكومت با من نزاع كرد، خدا هم با او همان كرد كه دیدی. امام سجاد ـ علیه السلام ـ این آیه را خواند: «هیچ مصیبتی نیست در روی زمین یا در خودتان مگر آنكه دركتابی ثبت و مقدر است...» یزید به پسرش خالد گفت: پسرم جوابش را بده و او ندانست چه جواب دهد. یزید این آیه را خواند: «هر مصیبتی كه به شما رسید، نتیجه كار خودتان بود و از بسیاری در میگذرد. » امام سجاد ـ علیه السلام ـ فرمود: ای پسر معاویه و هند و صخر! همواره نبوت و پیشوایی برای پدران و نیكان من بوده است، پیش از آنكه تو به دنیا بیایی. در روز جنگ بدر، اُحد و احزاب، پرچم پیامبر خدا در دست جدم علی بن الی طالب بود و در دست پدر و جد تو پرچم كافران بود. آنگاه امام سجاد ـ علیه السلام ـ این شعر را خواند:
چه خواهید گفت اگر پیامبر به شما گوید: شما آخرین امتهایید؛ پس از من با عترتم چه كردید؟
عدهای را به اسیری گرفتید و عدهای را به خون آغشتید.
آنگاه فرمود: وای بر تو ای یزید اگر میدانستی چه كردی و با كشتن پدرم و خاندان و عموهایم چه جرمی مرتكب شدی به كوهها پناه میبردی و بر ریگزارها مینشستی و پیوسته آه و فغان سر میدادی. آیا سر پدرم حسین بن علی كه پسر فاطمه است و ودیعه پیامبر خدا در میان شما، بر دروازه شهرتان آویخته باشد؟! بشارتت باد ای یزید برخواری و پشیمانی در فردای قیامت كه همه جمع خواهند بود!
شیخ مفید گوید: آنگاه زنان و كودكان را فرا خواندند و آنان را در برابر یزید نشاندند و ی صحنه ناپسندی رادید، گفت: بدا بر ابن زیاد اگر میان شما و او خویشاوندی بود، با شما چنین نمیكرد و شما را این چنین نمیفرستاد.
طبرانی با سند خود از لیث چنین نقل میكند:
حسین بن علی ـ علیه السلام ـ زیر بار اسارت نرفت؛ با او جنگیدند و او و دو فرزند و یارانی را یكجا كشتند؛ در سرزمینی كه « تف» نامیده میشد. علی بن الحسین و سكینه و فاطمه دختر حسین را نزد ابن زیاد بردند. علی آن روز جوانی بالغ بود. ابن زیاد آنان را نزد یزید بن معاویه فرستاد. دستور داد سكینه را پشت تخت او قرار دهند تا سر پدر و خویشاوندانش را نبیند. علی بن الحسین در غل و زنجیر بود. سر امام را آنجا نهادند. یزید بر لبهای امام میزد و بر كشتن آن مردان كه نافرمانی خلیفه را كرده بودند میبالید.
امام سجاد ـ علیه السّلام ـ این آیه را خواند: «هر مصیبت و حادثهای كه در زمین و در خود شما پیش آید در كتابی مقدر و ثبت شده است و این بر خدا آسان است.» بر یزید گران بود كه در پاسخ، شعری بخواند؛ این آیه قرآن را خواند كه «بلكه نتیجه كار خود شماست.» امام سجادـ علیه السّلام ـ فرمود: آگاه باش! اگر پیامبر خدا ما را در این حالت به زنجیر ببیند، دوست دارد كه زنجیرهای ما بگشاید. گفت: راست میگویی، بازشان كنید. فرمود: و اگر پیامبر خدا ما را دور ببیند، دوست دارد كه نزدیكمان آورد. گفت: راست میگویی، نزدیكشان سازید. فاطمه و سكینه سر میكشیدند تا سر مطهر پدرشان را ببینند. یزید هم در جای خود جا بجا میشد تا سر پدرشان را از دید آنان پنهان كند...
طبری میگوید:
چون یزید بر تخت نشست، بزرگان شام را هم پیرامون خود نشاند و دستور داد تا علی بن حسین و فرزندان و خانواده حسین ـ علیه السّلام ـ را وارد كنند. در حالی كه مردم نگاه میكردند واردشان كردند. یزید به امام سجاد ـ علیه السّلام ـ گفت: ای علی! پدرت با من قطع رحم كرد و حق مرا نشناخت و با من بر سر حكومت نزاع كرد. خدا هم با او همان كرد كه دیدی. امام سجاد ـ علیه السّلام، آیه «ما اصاب من مصیبهٍ...» را خواند. یزید به پسرش خالد گفت: جوابش را بده. خالد ندانست كه چه بگوید.
طبری گوید:
در تفسیر قمی ذیل آیه «ما اصاب من مصیبهٍ...» آمده است كه امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: چون سر امام حسین ـ علیه السّلام ـ را با امام سجاد و دختران علی ـ علیه السّلام ـ بر یزید ملعون وارد كردند و امام سجاد ـ علیه السّلام ـ به زنجیر بسته بود، یزید گفت: ای علی! سپاس خدایی را كه پدرت را كشت. علی بن حسین ـ علیه السّلام ـ فرمود: لعنت خدا بر آنكه پدرم را كشت. یزید خشمگین شد و دستور داد او را گردن بزنند. امام فرمود: اگر مرا بكشی، دختران پیامبر محرمی جز من ندارند. چه كسی آنان را به خانههایشان میرساند؟ گفت: تو آنان را بر میگردانی. آنگاه سوهان آوردند و غل از گردنش برید و به دستانش بست. آنگاه گفت: ای علی بن حسین ـ علیه السّلام ـ میدانی چرا چنین كردم؟ فرمود: میخواستی جز خودت كسی را بر من منتی نباشد. یزید گفت: آری به خدا هدفم همین بود. آنگاه یزید آیه «ما اصابكم من مصیبه...» را خواند. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ فرمود: نه، این آیه درباره ما نازل نشده، بلكه این آیه درباره ماست: « هر چه در زمین و بر شما پیش آید، در كتابی ثبت شده است، پیش از آنكه زمین را بیافرینم. این بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست میدهید اندوه نخورید و بر آنچه به دست آورید شادمان نشوید.» ما همانیم كه بر آنچه از دستمان رفته غصه نمیخوریم و به آنچه به ما میرسد شادمان نمیشویم.
شبیه نقل پیشین است، ترجمه نشد.
راوندی گوید:
چون علی بن حسین ـ علیه السّلام ـ را نزد یزید آوردند، تصمیم گرفت او را به قتل برساند. او را در مقابل خود نگه داشت و با او به سخن گفتن پرداخت تا از زبان او حرفی بیرون بكشد كه موجب كشتن او شود. حضرت سجاد ـ علیه السّلام ـ جواب میداد؛ در دستش هم تسبیح كوچكی بود كه با انگشتانش آن را میچرخاند و حرف میزد. یزید گفت: من با تو سخن میگویم و تو در حالی كه تسبیحی را با انگشتانت میچرخانی جوابم میدهی. چگونه این رواست؟ امام فرمود: پدرم از جدم پیامبر خدا روایت كرده كه آن حضرت پس از نماز با كسی صحبت نمیكرد تا از مقابل خود تسبیحی بر میداشت و چنین دعا میخواند: اللهم انّی اصبحتُ اُسَبَّحُك و أحمدُك و أهَلِّلكُ و اُكبّرك و امجِّدك بِعَدَدِ ما اَدیرُ به سَبْحَتی» (خدایا! من صبح كردم، در حالی كه به تعداد تسبیحی كه میگردانم، تو را حمد و تسبیح و تمجید میكنم.) آنگاه تسبیح را به دست میگرفت و میچرخاند و با دیگران سخن میگفت بیآنكه تسبیح بگوید، و فرمود كه این تسبیح پاداش دارد و تا به رختخواب برود، نگهبان اوست. و چون به رختخواب میرفت همان دعا را میخواند و تسبیح را زیر سر خود میگذاشت و این برای او تسبیح به شمار میآمد از آن وقت تا وقت دیگر. من نیز در اقتدا به جدم چنین كردم. یزید ملعون چند بار گفت: هرگز با یكی از شما سخنی نگفتهام كه جوابی داده كه او را غالب ساخته است. از او درگذشت و دستور داد از بنه آزادش كنند.
مسعودی گوید:
چون امام حسین ـ علیه السّلام ـ شهید شد. علی بن حسین ـ علیه السّلام ـ را همراه اهل بیت بر یزید ملعون وارد كردند. فرزندش امام باقر ـ علیه السّلام ـ دو سال و چند ماه داشت. او را هم وارد كردند. وقتی یزید آن حضرت را دید گفت: چگونه دیدی ای علی بن حسین؟! فرمود: آنچه را خداوند پیش از خلقت آسمانها و زمین مقدر كرده بود دیدم. یزید درباره وی با مشاورانش گفتگو كرد؛ نظر به قتل او دادند و گفتند: از سگ بد، بچهاش را نگه ندار! امام سجاد ـ علیه السّلام ـ سخن آغاز كرد و پس از حمد و ثنای الهی به یزید ملعون گفت: نظر مشورتی اینان برای تو بر خلاف نظری بود كه همنشینان فرعون به او گفتند، آنگاه كه درباره موسی و هارون نظر آنان را پرسید. آنان به وی گفتند: كار موسی و برادر را به تأخیر انداز. اینان به تو میگویند كه ما را بكشی و این سببی دارد. یزید گفت: سبب چیست؟ فرمود: آنان به رشد رسیده بودند و اینان خیر خواه تو نیستند. پیامبران و فرزندان انبیا را جز فرومایگان حرامزاده نمیكشند. یزید سر به زیر افكند و دستور داد آنان را بیرون ببرند.
سید بن طاووس گوید:
آنگاه سر امام حسین ـ علیه السّلام ـ را مقابل او نهادند و زنان را پشت سرش نشاندند تا به سر نگاه نكنند. علی بن حسین ـ علیه السّلام ـ دید. وی از آن پس هرگز كله گوسفند نخورد. اما زینب، چون نگاهش به سر مطهر افتاد، گریبان چاك كرد و با صدایی جانخراش و سوزناك گفت: ای حسین من! ای حبیب رسول خدا! ای پسر مكه و منا! ای پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان و دختر رسول الله!
راوی گوید: به خدا همه حاضران را به گریه انداخت. یزید ساكت بود. زنی از بنی هاشم كه در خانه یزید بود، در ندبه بر حسین ـ علیه السّلام ـ چنین میگفت: ای حسین! حبیب من! سرورم و سرور اهل بیت! پسر پیامبر! ای بهار میوه زنان و یتیمان! ای كشته اولاد حرامزادگان!... و همه شنوندگان را به گریه انداخت.
طبرانی با سند خویش نقل میكند:
چون امام سجاد ـ علیه السّلام ـ را وارد مجلس یزید كردند و سر را مقابل یزید نهادند، گریست و گفت: «سرانی را از مردانی میشكافیم كه دوستان بودند. آنان نافرمانتر و ظالمتر بودند.» به خدا اگر من با تو بودم تو را نمیكشتم. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ فرمود: چنین نیست. یزید گفت: چرا فرزند مادر؟ فرمود: «هیچ حادثهای در زمین و در خود شما پیش نمیآید مگر آنكه پیش از آفریدن زمین در كتاب تقدیر الهی ثبت بوده است.»
عبدالرحمان بن حكم آنجا بود. شعری خواند با این مضمون كه: نسل سمیه (مادر ابن زیاد) بیشمار است، اما نسل دختر پیامبر از بین رفته است. یزید دست بلند كرد و بر سینه عبدالرحمان زد و گفت: خاموش باش.
ابن اعثم گوید:
سر را آورده جلو یزید گذاشتند، در تشتی زرین. یزید به آن مینگریست و تفاخر میكرد. آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت: این بود كه بر من فخر میفروخت و میگفت پدرم بهتر از پدر یزید است و مادرم بهتر از مادرش و جدم بهتر از جد اوست و خودم بهتر از یزیدم. اینك یزید است كه او را كشته است. اما اینكه میگفت پدرم بهتر از پدر یزید است، پدرم با پدرش به مخاصمه برخاست، خداوند به سود پدرم و علیه پدرش حكم كرد. و اما این سخن كه مادرش بهتر از مادر یزید است، این را راست میگوید؛ فاطمه دختر پیامبر از مادرم بهتر است. اما اینكه جدش بهتر از جد یزید است، هیچ كس نیست كه به خدا و قیامت مؤمن باشد و بگوید كه جدم بهتر از پیامبر است. اما اینكه خودش بهتر از من است، شاید این آیه را نخوانده است كه: «خداوند مالك پادشاهی است؛ به هر كس بخواهد میدهد و از هر كس بخواهد پادشاهی را میگیرد و خدا بر هر چیز تواناست.»
آنگاه چوب خیزران را خواست و آن را بر دندانهای حسین ـ علیه السّلام ـ میزد و میگفت: ابا عبدالله خوش گفتار بود! ابو برزه اسلمی یا دیگری گفت: وای بر تو یزید! آیا با چوب خود بر لب و دندان حسین میزنی؟ گواهی میدهم كه دیدم پیامبر خدا لبهای او و برادرش را میبوسید و میفرمود: شما سرور جوانان بهشتید. خدا بكشد كشندگان شما را و لعنتشان كند و دوزخ را جایگاهشان قرار دهد! اما تو ای یزید روز قیامت میآیی و شفیع تو ابن زیاد است و این میآید و شفیعش محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است.
یزید خشمگین شد و دستور داد بیرونش كردند. آنگاه یزید شعرهای عبدالله بن زبعری را خواند، با این مضمون كه: كاش نیاكانم كه در بدر كشته شدند بودند، و به من میگفتند: یزید، دستت درد نكند. آنچه انجام دادیم در پاسخ بدر بود. آنگاه این بیت را از خودش افزود: اگر از فرزندان پیامبر انتقام نگیرم، از نسل عتبه نیستم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:30  توسط ا
|
در تاریخ اسلام زنان مؤمن و فداكار بسیاری بودند كه با حضور فعّال در صحنههای حسّاس سیاسی و اجتماعی، مسیر تاریخ را تغییر دادند. از جمله این زنان، حضرت زینب (س) بود كه با حضور در نهضت كربلا، مسؤولیت بزرگی را بر عهده گرفت.
به اعتقاد نویسنده، حضرت زینب (س) برای ایفای مسؤولیت بزرگ پیام رسانی از دوران كودكی تحت تربیت پیشوایان معصوم قرار گرفت و امام حسین (ع) نیز در مسیر حركت به كربلا، با سخنان و توصیههایی، خواهرش را آمادهتر كرد. مقاله در تبیین نقش حضرت زینب در روز عاشورا و نیز پس از آن در دفاع از جان امام سجاد (ع) و حمایت از زنان و كودكان به تفصیل سخن گفته است و در پایان به نقش آن حضرت در كوفه و شام و در برابر ابنزیاد و یزید به اجمال پرداخته است.
حضور زنان در صحنه اجتماع
مشاركت و حضور زنان در صحنههای گوناگون جامعه از مسائلی است كه در زمان حاضر پیرامون آن فراوان سخن گفته میشود. اصل حضور بانوان در صحنه اجتماع مسألهای مورد توافق است اما در شرایط و محدوده آن اختلاف است. آنچه در این باره به طور بسیار فشرده و مختصر میتوان گفت؛ این است كه، هر كار جمعی و گروهی نیازمند افرادی با تخصصها و مهارتهای گوناگون است كه به هر یك از آنان مسئولیتی متناسب با تخصص و مهارتش واگذار شود. به كار گرفتن اعضای یك مجموعه در كاری بر خلاف تخصص و مهارتش سبب ناكارآمدی آن گروه و به هدر رفتن تلاش آنان خواهد شد. شادابی و نشاط هر جامعه و تربیت نسل جدید در گرو این است كه بشر از دو جنس مخالف زن و مرد، با ساختمان وجودی و روحیات متفاوت و گوناگون آفریده شوند، و هر یك از آنان متناسب با شرایط جسمی و روحی خود عهدهدار انجام مسئولیتی گردند. در این صورت است كه پیوند خانواده مستحكم میگردد، در پرتو آن به جامعه روح نشاط و شادابی دمیده میشود، و فرزندانی با شخصیت، با ایمان، لایق، نوعدوست، راستگو و درستكار به جامعه تحویل میگردد؛ ولی اگر هر یك از زن و مرد وظیفهای را كه جهان تكوین و نظام آفرینش بر اساس شرایط جسمی و روحی به عهده آنان گذاشته، به خوبی انجام ندهند و به كاری دیگر مشغول شوند، بنیان خانواده متزلزل میگردد و در نتیجه جامعه گرفتار اختلال فرهنگی و تربیتی خواهد شد.
وظیفه اصلی زنان و بانوان هر جامعه تربیت و پرورش نسل جدید آن جامعه و گرم نگهداشتن كانون خانواده است؛ از این رو اشتغال به هر كاری كه زنان را از انجام این وظیفه خطیر بازدارد، آنان را از رسالت اصلی خود بازداشته است و علاوه بر آنكه زیانهای غیر قابل جبرانی بر جامعه وارد میسازد، زنان را نیز از شخصیت و هویت واقعی خود تهی نموده، به آنها شخصیت كاذب و دروغین میبخشد؛ چرا كه كمال و شخصیت هر انسان در آن است كه تواناییها و استعدادهای خود را به خوبی بشناسد و آنها را به فعلیت برساند. بنابراین یك اصل مهم و اساسی كه در مشاركت زنان درصحنههای گوناگون جامعه باید به آن توجه شود این است كه پذیرش هرگونه مسئولیتی از سوی آنان نباید به وظیفه اصلی آنها كه تربیت نسل جدید جامعه و گرم نگهداشتن كانون خانواده است كمترین لطمه و آسیبی وارد سازد.
نكته دیگری كه در مشاركت زنان در صحنههای گوناگون اجتماعی و سیاسی باید مورد توجه قرار گیرد، حفظ حدود شرعی و حریم عفت، حیا و پاكدامنی و دورنگهداشتن میدان كار و مسئولیت از هرگونه تمتع و بهرهگیریهای جنسی است. كشانده شدن مسائل جنسی به صحنه جامعه، علاوه بر آنكه بنیان و اساس خانواده را متزلزل میكند بیشترین و بزرگترین ضربه را به شخصیت و هویت زنان وارد میسازد، و شخصیت آنان را در حدّ ابزار و وسیلهای برای كامیابی و كامجویی مردان هوسران و یا وسیلهای در جهت منافع مادی دنیاپرستان و مطامع سیاسی سیاستمداران تنزل میدهد.
بنابراین مشاركت زنان وبانوان در صحنههای گوناگون اجتماعی و سیاسی باید با رعایت كامل و دقیق این دو اصل مهم و اساسی صورت پذیرد.
تاریخ اسلام زنان مؤمن و فداكار بسیاری را سراغ دارد، كه علاوه بر انجام مسئولیت و رسالت خود در خانواده و رعایت كامل شئون عفت و پاكدامنی با حضور فعال خود در صحنههای حساس سیاسی و اجتماعی مسیر تاریخ را تغییر دادهاند و بدینوسیله نام خود را در زمره مردان و زنان تاریخ ساز به ثبت رساندهاند.
بدون شك زینب كبرا (س) یكی از زنانی است كه به عنوان الگو و اسوه برای همه زنان و مردان آزاده، آزادیخواه و ظلم ستیز در همه زمانها مطرح است.
گرچه سخن گفتن از شخصیت حضرت زینب (س) كاری بس دشوار است و از حد توان امثال نگارنده خارج است؛ ولی برای انجام وظیفه و ادای دین خود برآن شدیم تابه طور فشرده و در حدّ توان اندك و ناچیز خود به بررسی حضور سیاسی حضرت زینب (س) در نهضت سیدالشهدا (ع) بپردازیم.
شخصیت حضرت زینب (س)
پیش از پرداختن به حضور سیاسی حضرت زینب، شایسته است نگاهی گذرا به شخصیت این بانوی عظیم الشأن بیفكنیم. زینب كبرا (س) تحت تربیت پدر و مادری همچون حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و با شایستگی و استعداد ذاتی كه از آن بهرهمند بود به مراتب عالی از فضائل و كمالات انسانی دست یافت. او همانند پدر و مادرش جامع همه كمالات و صفات پسندیده بود.
سخنرانیهای او در كوفه و شام خاطره خطبههای پدرش - امیرمؤمنان (ع) - را در یادها زنده كرد. زینب كبرا (س) یكی از محدثان و راویان حدیث به شمار میآید. و در سنینكودكی، در حالی كه بیش از پنج یا شش سال از عمرش نمیگذشت، خطبه مادرش حضرت زهرا (س) را با آن مضامین بسیار بلند و عالی شنید و پس از آن برای دیگران نقل میكند. عبداللهبنعباس، شاگرد برجسته حضرت علی (ع) و مفسر قرآن كریم، خطبه فدك حضرت زهرا (س) را از زینب نقل میكند و از آن بانوی بزرگ با عنوان «عقیلتنا؛ عاقل و دانای ما»یاد میكند.
زینب (س) از جنبه عبادت در حدّی بود كه در دوران اسارت و سختترین شرایط جسمی و روحی كه ممكن است برای یك انسان پیش آید، شب زندهداری و نماز شبشترك نگردید،در حالی كه در شرایطی به مراتب آسانتر و سهلتر از آن انسانهای معمولی قادر به حفظ برنامههای عادی و معمولی زندگی خود نیستند عبادت و اطاعت خدا، حضرت زینب (س) را از مصادیق روشن و بارز این حدیث قدسی قرار داده بود كه خداوند متعالمیفرماید:
«یابن آدم، انا اقول للشیء كن فیكون، اطعنی فیما امرتك اجعلك تقول للشیء كن فیكون؛ای فرزند آدم! من به هر چه بگویم باش، موجود میشود، در آنچه به تو دستور دادهام از من اطاعت كن تا ترا آنگونه قرار دهم كه هر چیز بگویی باش، موجود شود!»
حضرت زینب (س) نیز بر اثر عبادت و اطاعت خدا به مقامی رسیده بود كه از ولایت تكوینی برخوردار بود. روایت شده كه آن حضرت پیش از سخنرانی خود در كوفه به مردم اشاره كرد، با آن اشاره نفسها در سینهها حبس شد و زنگها از صدا باز ایستاد.
و در یك كلام حضرت زینب (س) به حق، زینت پدر، آن شخصیت یگانه تاریخ، بود، همچنان كه خداوند این نام را برای او برگزید.
خاستگاه اجتماعی قیام امام حسین (ع)
همانگونه كه انسان از نظر جسمی و روحی از حالت سلامتی و بیماری برخوردار است، جوامع بشری نیز از این دو حالت بركنار نیستند. جامعه سالم جامعهای است كه روح آزادی، آزادیخواهی، نوعدوستی، ظلم ستیزی، كمك به مظلومان و ستمدیدگان و باورهای دینی بر آن حاكم باشد. خرافات و اعتقادات باطل و تخدیری جایگزین اعتقاداتی نشده باشد كه انسان را از یوغ بندگی و بردگی هواهای نفسانی و قدرتهای خارجی میرهاند!. جامعه سالم جامعهای است كه اگر آثار ظلم و فساد در دستگاه رهبری و حكومت مشاهده گردد همه اعضای آن جامعه برای اصلاح آن بسیج شوند. در مقابل جامعه بیمار، جامعهای است كه روح تسلیم، ظلم پذیری، بی تفاوتی نسبت به سرنوشت همنوعان بر آن حاكم گردد. در برابر اعمال خلاف و ظلم و فساد حاكمان و رهبران خودهیچ واكنشی نشان داده نشود. جامعه بیمار جامعهای است كه مذهب و اعتقادات مذهبی در خدمت منافع حاكمان به كار گرفته شود.
جامعه بیمار جامعهای است كه بر اساس اعتقادات تحریف شده و ناصحیح مذهبی مردم را به ظلم پذیری، سكوت و تسلیم دعوت كند.
بیماریهای جوامع از شدت و ضعف برخوردار است. گاهی بیماری جامعه در حدّی است كه با هشدار مصلحان، مردم از خواب غفلت بیدار میشوند، و به حركت در میآیند.
زمانی حال جامعه آن چنان رو به وخامت مینهد كه نیازمند تزریق خون برای به حركت درآمدن است. در این شرایط باید گروهی فداكار و از جان گذشته خون خود را به جامعه اهدا كنند، تاجامعه بهبودی خود را باز یابد. ولی گاهی حال جامعه به حدّی از وخامت میرسد، كه دچار ایست قلبی میشود و تزریق خون نیز سودی به حال آن نخواهد داشت. برای نجات جامعه در چنین شرایطی باید شوك ناگهانی بر پیكر آن وارد گردد.
وضع اجتماع مسلمانان در زمان یزید به همین صورت بود. معاویه در طی دوران حكومت خود مسلمانان را آن چنان زبون و ذلیل كرده بود كه در برابر اعمال خلاف او و عمالش صدای انتقاد و اعتراضی شنیده نمیشد. مسلمانانی كه پس از رحلت پیامبر اكرم (ص) بر اثر تعالیم و تربیت آن حضرت آن چنان در برابر اعمال خلاف خلفا حساسیت داشتند، كه در برابر كوچكترین عمل خلافی صدا را به اعتراض بلند میكردند - در زمان معاویه به گونهای تسلیم، مطیع و سازشكار شدند، كه پس از مرگ معاویه، یزید - آن عنصر فاسد و فاجر - به راحتی بر اوضاع كشور اسلامی مسلط شد و صدای اعتراضی از مسلمانان شنیده نشد. مسلمانان بگونهای بودند كه وقتی:
«عمر - در وقتی كه خلیفه بود - گفت كه من اگر چنانچه خلافی كردم به من مثلاً بگویید و چه بكنید. یك عربی شمشیرش را كشید گفت ما با این مقابل تو میایستیم. اگر تو بخواهی خلاف بكنی، ما با این شمشیر مقابلت میایستیم.»
جامعه در زمان یزید آن چنان سازشكار، تسلیم، ذلیل و زبون شده بود، كه جز تعداد معدودی یاران امام حسین (ع) همه آن حضرت را به سكوت و سازش فرا میخواندند. وضع جامعه در زمان امام حسین (ع) به گونهای بود كه نه تنها هشدار و نصیحت در آن مؤثر نبود، بلكه شهادت شخصیتی مانند امام حسین (ع) به تنهایی نیز قادر نبود، مردم را از خواب غفلت بیدار كند، همچنان كه شهادت برادر بزرگوارش امام مجتبی (ع) آنگونه كه باید نتوانست جامعه را به حركت درآورد. ادامه چنین وضعی قطعاً نابودی اسلام را به دنبال داشت.
ابتكار امام حسین (ع) برای اصلاح جامعه
در چنین اوضاع و شرایطی امام حسین (ع) با برخورداری از دانش خاص الهی برای اصلاح جامعه، برنامه بسیار دقیق و منظمی طرح ریزی كرد، كه نه تنها توانست جامعه آن روز را از خطر مرگ حتمی معنوی و فرهنگی نجات بخشد، بلكه برای همیشه به جوامع بشری قدرت و نیرویی بخشید تا بتوانند در مقابل ظلم و ستم و اعمال خلاف از خود حساسیت نشان دهند. آن حضرت به گونهای برنامه ریزی كرد كه یاد و خاطره او همواره در میان انسانها زنده و جاوید باشد، و همین امر مانع بی تفاوتی، ظلمپذیری و تحریف دین در میان مسلمانان میشود، و به همین دلیل است كه قیام امام حسین (ع) تضمین كننده بقای اسلام و بیداری مسلمانان است.
امام حسین (ع) برای تحقق بخشیدن به این هدف، نهضت و قیام خود را در دو مرحله برنامهریزی كرد. مرحله نخست، مرحله خون، قیام و شهادت و مرحله دوم مرحله پیام رسانی، بیدارگری، زنده نگهداشتن یاد و خاطره نهضت بود. مسئولیت مرحله نخست نهضت بر دوش مردان فداكار و از جان گذشتهای بود كه با تمام هستی خود در برابر ظلم و بیداد و انحراف ایستادگی كردند و در این راه به شهادت رسیدند. ولی مسئولیت بخش دوم نهضت و قیام از عهده مردان خارج بود. چرا كه یزید و یزیدیان را تصمیم بر آن بود كه در روز عاشورا هیچ مردی را زنده نگذارند.
پس از شهادت امام حسین (ع) هنگامی كه یورش وحشیانه سپاه عمر سعد برای غارت خیمهها آغاز شد، شمر به خیمه امام سجاد (ع) وارد شد و با كشیدن شمشیر قصد جان امام را نمود. ولی عمر سعد دستانش را گرفت و گفت: «آیا از كشتن این جوان بیمار شرم نداری؟»
شمر گفت: «دستور از امیر عبیدالله بن زیاد رسیده كه همه فرزندان حسین را بكشم.»سرانجام عمر سعد با تلاش و كوشش بسیار توانست شمر را از انجام این جنایت منصرف سازد.
امام حسین (ع) مسئولیت بخش دوم قیام را به زنان و كودكان خود واگذار كرد و رهبری آن را به خواهرش زینب سپرد.
محمد حنفیه شب حركت امام حسین (ع) از مكه به سوی عراق خدمت آن حضرت رسید، و از او درخواست نمود كه به كوفه حركت نكند. امام (ع) وعده داد كه در باره پیشنهاد او بیندیشد. ولی ناگهان هنگام صبح به محمد حنفیه خبر رسید كه امام (ع) به سوی عراق حركت كرده است. و با شنیدن این خبر به سرعت خود را به امام (ع) رساند، افسار شترش را گرفت و گفت: «ای برادر! مگر به من قول ندادی كه در باره پیشنهادم بیندیشی؟»
امام (ع) فرمود: «دیشب پس از آنكه از تو جدا شدم، رسول الله را در خواب دیدم كه به من فرمود: «ای حسین! بیرون رو!، زیرا خداوند خواسته است ترا كشته ببیند!»
محمد حنفیه گفت: «تو كه با این حالت میروی، چرا زنان را همراه خود میبری؟»
امام حسین (ع) فرمود: پیامبر اكرم (ص) به من فرمود: «خداوند خواسته است كه اینها را اسیر بنگرد!»
آماده نمودن زینب برای انجام این مسئولیت
حضرت زینب (س) از نظر روحی و قدرت تحمل در حدّ عالی و درجات بالا قرار داشت. او از جمله شخصیتهای نمونه و منحصر به فردی است كه مادرگیتی از آوردن امثال آن ناتوان است؛ ولی این مسئولیت پیامرسانی عاشورا به قدری خطیر و بزرگ بود، كه حتی شخصیتی بسان حضرت زینب نیز برای انجام آن نیازمند آمادگی قبلی بود. بر همین اساس به نظر میرسد، زینب (س) از همان دوران كودكی تحت تربیت پیشوایان معصوم (ع) به تدریج برای انجام چنین وظیفه خطیری آماده میشد. وی نزدیك رحلت پیامبر اكرم (ص)، خدمت جدّ بزرگوارش، عرض كرد:
«ای رسول خدا (ص) ! دیشب خواب دیدم، باد شدیدی وزیدن گرفت و همه دنیا را تاریك و سیاه كرد. آن باد مرا از سویی به سوی دیگر میانداخت، تا اینكه چشمم به درخت بزرگی افتاد از شدت وزش باد به آن درخت پناه بردم؛ ولی باد آن را ریشه كن كرد و بر زمین انداخت آنگاه به یكی از شاخههای نیرومند آن درخت پناه بردم، ولی باد آن را نیز قطع كرد. پس از آن به شاخه دیگری پناهنده شدم و آن را نیز باد درهم شكست. سرانجام به دو شاخه متصل به هم از آن درخت چنگ زدم، باد آن دو را نیز در هم شكست. در اینجا از خواب بیدار شدم.»
سخنان زینب اشك از دیدگان پیامبر اكرم (ص) جاری ساخت و در این هنگام به زینبفرمود:
«ای نور دیده! آن درخت جد توست كه به زودی تند باد اَجَل او را از پای در میآورد. آن شاخه نخست كه به آن چنگ زدی مادرت، زهراست! شاخه دوم پدرت علی است و آن دو شاخه به هم متصل برادرانت حسن و حسین هستند، كه در سوگشان دنیا تاریك میشود و تو لباس سیاه بر تن میكنی.»
حضرت زینب (س) از همان كودكی میآموخت كه چگونه با سختیها و دشواریها مقابله كند، و در برابر جباران و ستمگران سر فرود نیاورد. بیش از شش سال از عمر زینب نمیگذشت كه با فاجعه بزرگ رحلت پیامبر بزرگوار اسلام (ص) روبهرو گردید. پس از مدت كوتاهی اندوه از دست دادن مادر بر قلب به ظاهر كوچك او وارد گردید. از آن پس با همان سن كم، بسان مادرش، در كنار پدر قرار گرفت و شریك غم و اندوه مظلومترین انسان جهان و مونس تنهاییاش گردید. پس از شهادت پدر در همه صحنههای سخت و دشوار همراه و همگام و یاور دو برادرش، امام مجتبی (ع) و امام حسین (ع) بود. هنگامی كه برنامه مسافرت امام حسین (ع) از مدینه به مكه و از كه به عراق مطرح شد، بدون هیچ گونه چون و چرا و حتی بدون اینكه با ارائه پیشنهاد و نظر بخواهد آن حضرت را منصرف كند، همراه برادر راهی سفر گردید. گویا همراهی و همگامی حضرت زینب با امام حسین (ع) و حضور او در نهضت امام (ع) از سالها قبل پیش بینی شده بود. به همین مناسبت شرطِ همراهی با برادر در قرارداد ازدواج حضرت زینب قید شده بود.
نقش زینب (س) تا شهادت امام (ع)
از نقش حضرت زینب پیش از شهادت امام حسین (ع) مطلب زیادی در تاریخ نقل نشده است. با این حال میتوان حدس زد، كه آن حضرت در این دوران سرپرستی زنان و كودكان و پرستاری از امام سجاد (ع) را عهدهدار بوده است. در حدیثی از امام سجاد (ع) آمده است كه در شب عاشورا من در خیمه خودم نشسته بودم و عمهام زینب از من پرستاری میكرد.
علاوه بر آن حضرت زینب (س) در همه صحنههای دشوار و سخت به ویژه در روز عاشورا - همراه و همگام برادر و مشاور و یاور آن حضرت به شمار میآمد؛ ولی مهمتر از همه اینها امام حسین (ع) روزبهروز خواهرش، زینب (س) را برای انجام مسئولیت خطیر و بسیار بزرگی كه بر عهده داشت آماده میكرد و وظایف و كارهایی كه باید در مراحل مختلف مأموریت انجام میداد به او گوشزد میكرد. در اینجا درباره آمادهسازی زینب (س) توسط امام حسین (ع) و همراهی وی با برادر در حوادث گوناگون توضیح بیشتری میدهیم.
آماده سازی زینب (س) توسط امام حسین (ع)
1. زینب در منزل خزیمیه
نقل حدیث امایمن از سوی حضرت زینب (س) بیانگر آن است كه آن حضرت سالها پیش از واقعه عاشورا خبر شهادت برادرش را از زبان جدّ و پدر بزرگوارش شنیده بود. ولی شاید در آغاز سفر به عراق آنگونه كه باید برای وی اطمینان و یقین كامل حاصل نشده بود كه آن حادثه اسفبار به همین زودی اتفاق خواهد افتاد. علاوه بر آنكه احساسات انسان به گونهای است كه تا حد ممكن تلاش میكند پیش آمدهای تلخ و ناگوار را نپذیرد و به نحوی توجیه كند. از این رو امام حسین (ع) میكوشید تا به تدریج زینب كبرا را برای رویارویی با حوادث ناگوار آینده آماده سازد. بر اساس آنچه در تاریخ ذكر گردیده است، نخستین باری كه زینب (س) با خبر اندوهبار شهادت برادر روبهرو گردید، در منزل خزیمیه بود.
امام حسین (ع) در مسیر حركت خود از مكه به عراق یك شبانه روز در این منزل رحل اقامت افكند. هنگام صبح عقیله بنیهاشم، خدمت برادر رسید، عرض كرد: «ای برادر! آیا ترا از آنچه دیشب شنیدم با خبر نسازم؟»امام (ع) فرمود: «آن چیست؟»
زینب گفت: «دیشب هنگامی كه برای انجام كاری از خیمه خود خارج شدم، شنیدم هاتفی ندا میدهد:
«ای چشم بسیار گریه كن و كیست كه در آینده بر شهیدان بگرید بر گروهی كه مرگ آنان را به سوی وعدهای معین به پیش میراند!»
امام حسین (ع) فرمود: «ای خواهر! هر آنچه را كه خداوند تقدیر كرده است، انجام خواهدشد.»
در این سخن امام حسین (ع) به طور ضمنی و تلویحی به خواهرش فهماند، كه حوادث ناگواری درا ین سفر در انتظار آناناست.
2. گفتگوی امام (ع) با زینب (س) در عصر تاسوعا
روز تاسوعا عمر سعد نامهای از سوی ابنزیاد دریافت كرد، كه به او فرمان داده بود، یا حسین (ع) را به سازش و تسلیم وادار نماید، و یا او و یارانش را از دم تیغ بگذراند. در پی رسیدن این فرمان عمر سعد به سپاه خود فرمان آماده باش داد، و به سوی اردوگاه امام (ع) حركت كردند. هنگام عصر بود كه امام حسین (ع) در مقابل خیمهاش با تكیه به شمشیر، سر به زانو نهاده، چند لحظهای به خواب رفته بود. زینب كبرا (س) كه كاملاً مراقب اوضاع بود، با شنیدن صدای هیاهوی نزدیك شدن سپاه دشمن نزد برادر شتافت و گفت: «ای برادر! آیا این صداها را نمیشنوی كه به ما نزدیك میشود؟»امام حسین (ع) سر از زانو برداشت و فرمود: «ای خواهر! در همین لحظه جدم پیامبر (ص)، پدرم علی، مادرم فاطمه، و برادرم حسن را در خواب دیدم كه به من فرمودند:
«ای حسین! تو به همین زودی به ما میپیوندی!»
نقل شده است زینب (س) با شنیدن این سخن سیلی به صورت زد و فریاد را به ناله بلند كرد. امام حسین (ع) به او فرمود:
«آرام باش! ما را دشمنشاد نساز!»
امام (ع) در این برخورد به طور صریح و آشكار خبر شهادت خود را با زینب (س) در میان گذاشت و او را در برخورد با حوادث آینده به صبر و پایداری دعوت كرد.
3. توصیههای امام حسین (ع) به خواهرش در شب عاشورا
امام سجاد (ع) گوید: «در شب عاشورا من در خیمه خود نشسته بودم و عمهام زینب (س) از من پرستاری میكرد. پدرم نیز در خیمه خود بود و چون غلام ابوذر شمشیرش را اصلاح میكرد. در این حال پدرم این اشعار را چند بار خواند: «ای روزگار، اف بر تو از جانب دوستی و رفاقتت! تا كی آرزومندان و یاران را به خون خود آغشته مینمایی؟ روزگار جایگزین نمیپذیرد و همانا كار به دست خداست و هر زندهای راه مرامیپیماید!»
با شنیدن این اشعار مقصود پدرم را دریافتم و گریه گلویم را گرفت ؛ ولی سكوت كرده، خود را گرفتم و دانستم كه بلا نازل شده است. ولی عمهام وقتی سخنان پدرم را شنید، به دلیل آنكه زن بود و حالت رقت و جزع در زنان غالب است، نتوانست خود را كنترل كند و در حالی كه لباسش بر زمین میكشید، نزد پدرم رفتو گفت:
«ای كاش مرگ زندگی مرا نابود كرده بود! امروز همانند روزی است كه مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفتند. ای جانشین گذشتگان و پناهگاه بازماندگان!»
امام حسین (ع) به زینب نگریست و به او گفت: «ای خواهر! مبادا شیطان بردباری و حلم ترا برباید.»آنگاه اشك از دیدگان پدرم سرازیر شد... ».
زینب گفت: «این بیشتر دل ما را میسوزاند كه راه چاره برایت نباشد و به ناچار شربت مرگ بنوشی.»آنگاه سیلی به صورت زد، گریبان پاره كرد و بیهوش گردید.
پدرم آب به صورت او پاشید، او را به هوش آورد و گفت: «ای خواهر! از خدا بترس و شكیبایی پیشه كن و بدان كه اهل زمین میمیرند و اهل آسمان زنده نمیمانند و هر چیز جز وجه خداوند هلاك و نابود میشود، همان خدایی كه با قدرتش خلق را آفرید و آنان را بر میانگیزد و او یگانه و یكتاست. پدرم از من بهتر بود. مادرم از من بهتر بود. برادرم از من بهتر بود (و همه مردند) برای من و برای هر مسلمان پیامبر خدا (ص) اسوه و الگو است... ای خواهر ترا سوگند میدهم - و به سوگند من پایبند باش - در سوگ من گریبان پاره نكن، صورت نخراش و فریاد به افغان و ناله سر نده.»
وقایعی كه بیان شد به خوبی نشان میدهد كه چگونه امام حسین (ع) خواهرش را برای رویارویی با حوادث آینده و ایفای نقش تاریخی و بینظیرش آماده میكند امام (ع) در این گفتگو به خواهرش توصیه میكند، كه پس از شهادت او مبادا احساساتش نیروی تفكر و اندیشه او را تحت الشعاع قرار دهد و حركتی بر خلاف وظیفه و رسالت بزرگ تاریخیاش انجام دهد. و چه زیبا عقیله بنی هاشم به توصیههای برادر عمل كرد. او در تمام مراحل اسارت و پیامرسانی كمترین و كوچكترین عملی بر خلاف جهت پیشبرد نهضت و قیام برادر، انجام نداد. اگر زینب بر بالین بدن برادر گریه و زاری كرد، اگر در كوفه و شام سخنرانی نمود، اگر برای برادر نوحهسرایی و مرثیهسرایی كرد و... همه و همه حساب شده و در جهت انجام رسالت و رساندن پیام نهضت عاشورا بود، نه فقط به دلیل غلبه احساسات. زینب كبرا (س) در موقع مناسب احساسات خویش را كنترل میكرد، و در شرایط مناسب ابراز احساسات مینمود.
آنچه گذشت نمونهای از صحنههایی بود، كه امام حسین (ع) در طول سفر، خواهرش را برای رویارویی با حوادث آینده و ایفای نقش تاریخی و بینظیر خود آماده میكرد؛ ولی به طور قطع گفتگوهای امام حسین (ع) با خواهرش به همین چند مورد منحصر نمیشود. و امام (ع) اسرار زیادی را برای او بازگو نموده است، و او را از رمز و راز وظیفهای كه بر عهدهاش بوده، بیش از این آگاه كرده است كه آن سخنان برای ما بازگو نگردیده است.
همراهی با برادر در روز عاشورا
زینب كبرا (س) در همه حوادث دوران سفر و به ویژه حوادث جانكاه و جانگداز روز عاشورا، در كنار برادر و یار و مددكار او بود، كه تنها به چند مورد از آنها كه در تاریخ ذكر شده است اشاره میكنیم.
1. بر بالین علی اكبر (ع)
یكی از صحنههایی كه بر امام حسین (ع) بسیار سخت گذشت، شهادت فرزندش علی اكبر بود. هنگامی كه علی اكبر به میدان میرفت، امام حسین (ع)، انگشت سبابهاش را به سوی آسمان نشانه رفت و گفت:
«خداوندا! علیه این قوم گواه باش! همانا جوانی به مبارزه آنان رفت كه در گفتار، اخلاق و خلقت (اندام) شبیهترین مردم به پیامبر تو است. هرگاه ما مشتاق دیدار پیامبرت میگردیدیم، به چهره او نگاه میكردیم. خداوندا! بركات زمین را از آنان بازدار، آنها را به شدت پراكنده كن و...»
تحمل این صحنه به قدری بر امام (ع) سخت و دشوار آمد كه او را كه مظهر رأفت و رحمت خداوند است به نفرین علیه آنان واداشت. زینب كبرا (س) در این موقعیت دشوار برادرش را تنها نگذاشت. هنگامی كه امام حسین (ع) بر بالین بدن غرق در خون فرزندش بود، حمیدبنمسلم گوید:
«بسان طلوع خورشید، زنی از خیمهها خارج شد و شتابان با آه و ناله و فغان به سوی امام حسین (ع) رفت. او میگفت: «ای عزیزم! ای میوه دلم!، ای نور دیدهام!»هنگامی كه در باره آن زن پرسیدم، به من گفته شد او زینب دختر علی (ع) است. زینب آمد و خود را بر بدن فرزند برادر انداخت. امام حسین (ع) دست خواهر را گرفت و به خیمهها بازگرداند.»
شهادت فرزند
آنچه مسلم است یكی از فرزندان زینب به نام عون در كربلا به شهادت رسید. ولی از واكنش زینب كبرا در برابر شهادت فرزند گزارشی نقل نگردیده است. این مطلب، به احتمال زیاد، گویای آن است كه آن بانوی بزرگوار در برابر شهادت فرزند خویش صبر و بردباری پیشه كرده است، مبادا گریه و زاری او بر اندوه و ناراحتی برادر بیفزاید، و از عقیله بنیهاشم - كسی كه احساسات خود را تحت نیروی فكر و اندیشه مهار كرده است و آن را تنها در راه رضای خدا و رسالتی كه از جانب او برایش تعیین گردیده است، به كار میگیرد - جز این نیز انتظاری نیست. - زینب كبرا (س) بر بالین فرزند برادر آنگونه گریه و زاری میكند، تا شاید قدری از اندوه برادر بكاهد، و در شهادت فرزند به این صورت بردباری و صبر پیشه میكند تا مبادا بر اندوه برادر بیفزاید.
دفاع از یادگار مجتبی (ع)
عبدالله فرزند امامحسن (ع) از كسانی بود كه در كربلا حضور داشت؛ ولی به دلیل آنكه به سن بلوغ نرسیده بود از حضور او در میدان نبرد جلوگیری میشد. پس از آنكه همه اصحاب و یاران امامحسین (ع) به شهادت رسیدند، و امام (ع) یكه و تنها در وسط میدان واپسین لحظات عمر مباركش را سپری میكرد، عبدالله از آشفتگی اوضاع استفاده كرد و به سرعت خود را به امامحسین (ع) رساند. زینب نیز - كه مسئولیت مراقبت از زنان و كودكان را برعهدهداشت - برای بازگرداندن عبدالله به سوی میدان آمده امام (ع) به زینب دستور داد تا یادگار برادر را به خیمهها بازگرداند. ولی عبدالله كه شاید پس از ساعتها انتظار خود را به كنار عمو رسانده بود، از بازگشت به خیمهها خودداری كرد، و گفت: «نه به خدا سوگند! از عمویم جدا نمیشوم!»
در این گیرودار بودند كه ابجر بن كعب برای كشتن امامحسین (ع) به میدان آمد. عبدالله با مشاهده ابجر فریاد برآورد: «وای بر تو ای فرزند زن پلید! آیا میخواهی عمویم را به شهادترسانی؟»
ابجر شمشیرش رابه سوی عبدالله نشانه رفت و دست كوچك عبدالله را كه به عنوان سپر بالای سرش گرفته بود، به پوست آویزان كرد امامحسین (ع) فرزند برادر را در آغوش كشید وبه او دلداری میداد كه ناگهان حرمله به وسیله تیری، عبدالله را در دامن عمو به شهادترساند.
آخرین تلاش
امامحسین (ع) در واپسین لحظات زندگی خود بر اثر كثرت جراحات و خونریزی قدرت حركت و جنگیدن را از دست داده بود، و بر زمین افتاده بود. سپاه سفاك و ددمنش عمر سعد از هر سو بر امام (ع) حمله میكردند. هر كس با هر سلاح و وسیلهای كه در اختیار داشت، بر بدن مقدس امام (ع) ضربهای وارد میكرد. زینب كبرا (س) كه شاهد سفاكیها و ددمنشیهای یزیدیان بود، وظیفه خود میدانست كه به هر قیمت و از هر راه ممكن از جان مقدس برادر دفاع كند؛ ولی از یك زن تنها در میان دهها هزار سپاه چه كاری ساخته بود. زینب كبرا (س) به عنوان آخرین تلاش برای دفاع از جان امامحسین (ع)، عمر سعد ملعون فرمانده سپاه را مخاطب قرار داد. گفت:
«ای عمر سعد! ابا عبدالله را میكشند و تو نظاره میكنی؟»
سخن زینب اشك از چشمان پلید عمر سعد بر گونهها و محاسن او سرازیر كرد، و چهره از زینب برتافت.
حضور سیاسی حضرت زینب پس از شهادت امامحسین (ع)
پس از شهادت امام حسین (ع) رسالت خطیر و سنگین زینب كبرا (س) آغاز شد. او در سختترین شرایط جسمی و روحی، بزرگترین و خطیرترین مسئولیتها را به عهده گرفت و با موفقیت كامل آن را به انجام رساند.
از نظر جسمی حضرت زینب (س) در حدود سن 55 سالگی قرار داشت. حدود 5 ماه بود كه زینب كبرا (س) از وطن خود دور بود. قطعاً در این مدت زندگانی او به صورت عادی و معمولی نمیگذشت، به ویژه در این روزهای اخیر كه شرایط آنان از نظر آب و غذا و خواب به طور كلی دگرگون شده بود، و در وضع كاملاً اضطراری و نامناسب بسر میبردند.
از نظر روحی روزهای متمادی بود كه در محاصره سپاه انبوه دشمن قرار داشتند، دشمنی كه به هیچ یك از اصول انسانی، اسلامی پایبند نبود و از هیچ جنایتی در حق آنان كوتاهی نمیكرد. حضرت زینب در مدت كمتر از یك روز تعداد زیادی از برادران، برادرزادگان، عموزادگان خود را در مقابل چشمانش با بدترین و فجیعترین شیوه از دست داده بود، كه سوگ هر یك از آنان كافی بود، هر انسان قوی و نیرومندی را به زانو درآورد و برای مدتی طولانی زندگانی او را از مسیر عادی و معمولی خارج سازد. علاوه بر همه اینها حداقل یكی از فرزندان حضرت زینب در برابر دیدگانش در كربلا به شهادت رسید، و روشن است كه سوگ فرزند تا چه اندازه برای مادر سخت و شكننده است. بسیاری از زنان در برابر سوگ فرزند، خود را میبازند و یا لااقل برای مدت طولانی از حال طبیعی خارج میشوند. مهمتر از همه اینها برای زینب كبرا (س) شهادت برادر بود، برادری كه آگاهی از شهادتش در شب عاشورا زینب را از حال عادی خارج ساخت. مصیبتی كه آسمانها و زمین قدرت تحمل آن را نداشتندو...
عقیله بنیهاشم وظیفه داشت، در چنین شرایط جسمی و روحی در میان دشمن و در حال اسارت و در حالی كه از هر نظر در وضعیت نامساعد و نامناسب جسمی و روحی به سر میبرد - شرایطی كه قلم و بیان واقعاً از توصیف آن عاجز وناتوان است - بزرگترین و عظیمترین مسئولیتها را انجام دهد. تصور عظمت و بزرگی كاری كه زینب انجام داد، هر انسان منصف و حقجویی را در برابر عظمت شخصیت و بزرگی این بانوی بزرگ به كرنش و تحسین و ستایش وا میدارد.
زینب كبرا (س) پس از شهادت امامحسین (ع) سه وظیفه و رسالت مهم بر عهده داشت، نخست پرستاری از امام سجاد (ع) و حمایت و دفاع از جان آن حضرت در برابر تعرضات و تهاجمات دشمن، دوم حمایت و دفاع از زنان و كودكان اهلبیت و سوم مسئولیت پیامرسانی خون شهیدان و بیدارگری و آگاهیبخشی بهمسلمانان.
پرستاری و حمایت از امام سجاد (ع)
بر اساس اعتقاد شیعه پس از رحلت پیامبر اكرم (ص) رهبری مسلمانان و امامت امت اسلامی از سوی خداوند به حضرت علی (ع) واگذار گردیده است. پس از آن حضرت امام حسن مجتبی (ع) و امامحسین (ع) به ترتیب امام و رهبر مسلمانان هستند. و بعد از امام حسین (ع) امامت در میان نسل او و فرزندانش به ودیعه نهاده شده است.ولی چنانچه گذشت عبیدالله بن زیاد دستور كشتن تمام مردانی را كه همراه امامحسین (ع) در كربلا حضور داشتند، صادر كرده بود. از این رو برای استمرار و تداوم خط ولایت و رهبری مسلمانان، مشیت و خواست خداوند، بر این تعلق گرفته بود، كه امام سجاد (ع) در واقعه كربلا زنده بماند و برای تحقق این مقصود، آن حضرت در واقعه كربلا بیمار بود. بیماری امام سجاد (ع) از دو جنبه به زنده بودن او كمك میكرد، نخست آنكه وظیفه دفاع از امامحسین (ع) را از عهده او بر میداشت، و دوم آنكه زمینه دفاع از آن حضرت را در برابر تعرضات دشمن فراهم میآورد؛ ولی با این حال نباید تصور كرد كه بیماری امام سجاد (ع) زندهماندن آن حضرت را به طور صددرصد تضمین میكرد و در مورد حفظ جان و پاسداری و حراست از جان امام (ع) هیچ تكلیف و وظیفهای متوجه كسی نبود. چنین نیست كه خداوند تنها از طریق نیروهای غیبی و معجزه از دین خود پاسداری و محافظت نماید؛ بلكه خواست و اراده خداوند بر این تعلق گرفته، كه در حدّ ممكن كارها بر اساس روال طبیعی و از طریق علل و اسباب مادی و ظاهری انجام پذیرد.
تنها در مواردی كه اولاً حفظ و بقاء اسلام بر انجام كاری متوقف باشد و بدون آن اسلام به طور كلی و برای همیشه با خطر نابودی و زوال روبهرو گردد و ثانیاً تحقق و انجام آن كار از راههای عادی و معمولی ممكن نباشد و از حیطه قدرت و توان مسلمانان خارج باشد، در چنین شرایطی است كه خداوند در حدّ ضرورت و نیاز، نه بیشتر، نیروهای غیبی را به امداد و كمك مسلمانان و پیشوایان معصوم (ع) میفرستد. هرگز نباید اینگونه تصور كرد، كه خداوند بدون فداكاری و جانفشانی مسلمانان و تحمل سختیها، مشكلات، محرومیتها و تقدیم شهید و جانبازو...، دشمنان اسلام و مسلمانان را نابود و اسلام را پیروز میگرداند.
هنگامی كه مشركان مكه نقشه قتل و كشتن رسول گرامی اسلام (ص) را كشیدند خداوند متعال به وسیله وحی آن حضرت را از توطئه قریش آگاه كرد. و در غار ثور نیز به عنكبوت دستور داد تا با تنیدن تار در مقابل درِ ورودی غار، احتمال وجود آن حضرت را در غار نزد مشركان مكه منتفی سازد؛ چرا كه اولاً حفظ و تداوم اسلام در آن شرایط وابسته به حفظ جان مقدس پیامبر (ص) بود، و با كشته شدن آن حضرت اسلام به كلی از میان میرفت و ثانیاً آگاهی پیامبر (ص) از توطئه قریش و منحرف كردن اذهان مشركان از مخفیگاه آن حضرت جز از طریق معجزه و نیروی غیبی ممكن نبود؛ ولی پیامبر اكرم (ص) و حضرت علی (ع) بقیه كارها را با تحمل رنج و سختی فراوان به صورت عادی انجام دادند. حضرت علی (ع) در بستر پیامبر اكرم (ص) خوابید، تا آن حضرت فرصت كافی برای مخفی شدن در غار ثور را داشته باشد. رسول خدا (ص) برای منحرف كردن ذهن مشركان به جای حركت به سوی مدینه در خلاف جهت مدینه در غار ثور مخفی شد و... اگرسنت خدا بر این تعلق گرفته بود كه همه كارها از طریق معجزه و نیروی غیبی انجام پذیرد، چه كسی از پیامبر (ص) در این باره شایستهتر و سزاوارتر بود؛ ولی با اینكه خداوند میتوانست در یك لحظه پیامبر (ص) را بدون هیچ زحمتی به مدینه منتقل كند، چنین نكرد، و رسول خدا با تحمل رنج و زحمت فراوان از مكه به مدینه هجرت فرمود. در این باره نمونههای فراوانی در تاریخ اسلام وجود دارد كه به همین یك مورد بسنده میكنیم.
در بحث ما نیز حفظ و تداوم اسلام و به ثمر رسیدن قیام امام حسین (ع) متوقف بر زنده ماندن امام سجاد (ع) بود. و حفظ و حراست از جان مقدس امام (ع) در آن شرایط از قدرت و توان انسان و از طریق اسباب و علل عادی و معمولی ممكن نبود، و نیازمند امدادهای غیبی بود؛ ولی چنانچه گفته شد، سنت خدا بر این تعلق گرفته است، كه تنها در حدّ ضرورت و به مقدار حداقل از نیروی غیبی استفاده شود. خداوند متعال برای این كار امام سجاد (ع) را بیمار كرد و شرایطی به وجود آورد كه با استفاده از آن بتوان از جان مقدس امام سجاد (ع) دفاع كرد.
بیماری امام (ع) دو وظیفه بسیار مهم و سنگین ایجاد میكرد، یكی پرستاری از آن حضرت در آن شرایط بسیار سخت پیش از شهادت امام حسین (ع) و پس از آن، و دیگری دفاع از آن حضرت در برابر تعرضات دشمنی كه به هیچ یك از اصول انسانی، اسلامی پایبند نبود و حتی به طفل شیرخوار هم رحم نمیكرد. مسئولیت این دو وظیفه خطیر و بسیار دشوار بر عهده كسی جز زینب كبرا (س) نبود. حضرت زینب در تمام طول سفر پیوسته مراقب امام سجاد (ع) بود و فداكاریها و از جان گذشتگیهای او بود كه توانست جان مقدس امام (ع) را از خطرات محافظت نماید. در اینجا به پارهای از حمایتهای حضرت زینب از امام سجاد (ع) اشاره میكنیم.
دفاع از جان امام سجاد (ع)
پس ازشهادت امام حسین (ع) سپاه عمرسعد برای غارت خیمههای اهلبیت (ع) هجوم بردند. گروهی از آنان به امام سجاد (ع) رسیدند. امام (ع) در آن حال از شدت ضعف و بیماری نمیتوانست از جای خود برخیزد. وقتی سپاه عمر سعد به امام سجاد (ع) رسیدند، یكی فریاد برآورد: «به صغیر و كبیر آنان رحم نكنید و احدی از آنان را باقی نگذارید!»دیگری گفت:
«شتاب نكنید تا با امیر عمر سعد در این باره مشورت كنیم!»شمر شمشیر كشید و قصد جان امام (ع) نمود. حمید بن مسلم گفت: «یا سبحان الله! آیا كودكان كشته میشوند؟ همانا او كودكی مریض است!» [20]شمر گفت ابنزیاد دستور كشتن فرزندان حسین را صادر كرده است.»حضرت زینب (س) با مشاهده این منظره به امام سجاد (ع) نزدیك شد و گفت:
«او كشته نخواهد شد تا من در دفاع از او كشته شوم!»
سخن زینب سبب شد تا عمر سعد شمر را از تصمیم خود منصرف سازد.
دلداری دادن به امام سجاد (ع)
هنگام حركت به كوفه به درخواست اهلبیت، آنان را از كنار بدن مطهر شهیدان عبور دادند. شاید این نخستین بار بود كه امام سجاد (ع) با بدنهای بیسر و آغشته به خون شهیدان روبهرو میگردید. مشاهده اینكه چگونه بدن جگرگوشه و نور چشم پیامبر اكرم (ص) و یارانش، برهنه و عریان بر روی زمین افتادهاند ولی عمر سعد بدن كشتههای سپاه خود را به خاك سپرده است، بر امام سجاد (ع) بسیار دشوار و سخت بود؛ به طوری كه نزدیك بود از شدت اندوه و ناراحتی مرغ روح از بدنش به پرواز در آید. زینب كبرا (س) كه در همه حالات امام سجاد (ع) را زیر نظر داشت. با مشاهده این حال برای آرامش و دلداری او حدیثی را از امایمن بازگو كرد. این حدیث نویدبخش آن بود كه قبور شهیدان، كعبه آمال عاشقان و دوستداران امامحسین (ع) خواهد شد. امام سجاد (ع) خود این ماجرا را اینگونه بازگو میكند:
«هنگامی كه ما را از كربلا به سمت كوفه حركت میدادند، من به بدنهای مقدس شهیدان مینگریستم و در این اندیشه بودم، كه چگونه آنها به خاك سپرده نشدهاند؟ این فكر در نظرم بسیار بزرگ و سنگین آمد و مرا به شدت به اضطراب و ناراحتی واداشت، به طوری كه نزدیك بود، روح از بدنم خارج شود. عمهام، زینب، كه مرا در آن حال دید، گفت: «ای یادگار جدّ، پدر و برادرانم! ترا چه شده است كه میبینم با مرگ دست و پنجه نرم میكنی؟»در پاسخ گفتم: چگونه جزع و زاری نكنم، در حالی كه میبینم سرورم، برادرانم، عموهایم، عموزادههایم و خویشانم آغشته در خون خود، برهنه و عریان، بر زمین افتادهاند، نه كسی آنان را كفن میكند و نه به خاك سپرده شدهاند. كسی به آنان نزدیك نمیشود و در آنجا رحل اقامت نمیافكند. گویا آنان خاندانی از دیلم و خزر هستند».
زینب گفت:
«آنچه میبینی، ترا به جزع و زاری وا ندارد! به خدا سوگند! این عهدی است از رسول خدا (ص) به جدّ و پدر و عمویت. خداوند از گروهی از این امت - كه فرعونهای زمین آنان را نمیشناسند ولی در میان اهل آسمانها معروف و شناخته شده هستند - پیمان گرفته است كه این عضوهای از همجدا و این بدنهای آغشته به خون را جمع كنند و به خاك بسپارند. آنان در این سرزمین نشانهای برای قبر پدرت نصب میكنند، كه گذشت روزگار اثرش را محو و نابود نخواهد كرد. سركردگان كفر و پیروان گمراهی در محو و نابودی آن میكوشند؛ ولی تلاش آنان چیزی جز افزودن بر آثار آن و بلند كردن آوازه آن نتیجهای نمیبخشد.»
جانفشانی در راه امام (ع)
هنگامی كه اهلبیت امامحسین (ع)، در كوفه، وارد مجلس ابنزیاد شدند، ابنزیاد از مشاهده امام سجاد (ع) در میان اسیران تعجب كرد؛ چرا كه او فرمان قتل همه فرزندان امامحسین (ع) را صادر كرده بود. از این رو از اطرافیان خود پرسید: «این كیست؟»و وقتی كه دانست او علی فرزند امامحسین (ع) است، گفت: «مگر خداوند علی بن الحسین را نكشت؟!»
در طول تاریخ همواره جباران و ستمگران میكوشیدهاند، تا با استخدام عالمان مزدور و تبلیغات گسترده اعتقادات مذهبی مردم را تحریف كنند و بدینوسیله آنان را به سكوت، سازش و تسلیم در برابر اعمال خلاف خود وادار كنند. در همین راستا بنیامیه به شدت از مكتب جبر و انتساب همه كارها به خدا حمایت میكردند. آنان از ترویج مكتب جبر دو هدف را دنبال میكردند؛ نخست سلب مسئولیت از خود در مقابل اعمال خلاف و بیگناه جلوه دادن خود در برابر جنایات و ظلم و ستمهایی كه به مردم روا میداشتند. دوم ایجاد این باور و اعتقاد ناصحیح در مردم كه حكومت آنان بر اساس خواست و اراده خداوند است و انسان نمیتواند چیزی را كه خداوند خواسته تغییر دهد؛ بنابراین هرگونه قیام، انقلاب و مخالفتی برای تغییر وضع موجود و پایان دادن به حكومت آنان، نه تنها محكوم به شكست است بلكه از نظر دینی حرام و نارواست. ابنزیاد نیز به پیروی از این منطق میگوید: «مگر خدا علی بن الحسین را نكشت؟!»
ولی امام سجاد (ع) كه پدرش برای احیای دین و مبارزه با روحیه سكوت و سازش و تسلیم در مقابل ظلم قیام كرده بود و در این راه خود و یارانش به شهادت رسیده بودند، و خود برای رساندن پیام نهضت كربلا اسارت را به جان خریده بود، نمیتوانست در برابر یاوهگوییهای ابنزیاد سكوت اختیار كند، از این رو فرمود:
«من برادری داشتم كه علی بن الحسین نامیده میشد و مردم او را كشتند!»
ابنزیاد گفت: «بلكه خدا او را كشت!» امام سجاد (ع) وقتی عناد و لجاجت ابنزیاد را مشاهده كرد، این آیه را تلاوت فرمود:
«الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها؛
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میكند و ارواحی را كه نمردهاند نیز به هنگام خوابمیگیرد.»
ابنزیاد كه در برابر منطق محكم و استدلال امام (ع) درماند، همانند همه جباران و زورمداران تاریخ به تهدید متوسل شد، گفت:
«تو چگونه جرأت میكنی سخن مرا پاسخگویی؟ ببرید او را، گردنش را بزنید!» در اینجا نوبت زینب كبرا (س) بود، تا از جان امام سجاد (ع) در برابر ابنزیاد - آن موجود درنده لجامگسیختهای كه غرور، نخوت و خونریزی سراسر وجودش را فرا گرفته بود - حمایت كند. پس از صدور فرمان كشتن امام (ع) زینب كبرا (س) فرزند برادر را در آغوش گرفت، گفت:
«ای زاده زیاد! آیا آنچه از ما كشتی برای تو كافی نیست؟ به خدا سوگند! من از او جدا نمیشوم! اگر او را میكشی، من نیز با او كشته خواهم شد!»
ابنزیاد بر سر دو راهی قرار گرفت؛ از یك سو كشتن یك زن و جوانی بیمار و در بند و اسیر از غیرت عربی و مردانگی بسیار به دور بود، و از سوی دیگر برگشتن از سخن نیز در آن شرایط برای ابنزیاد مشكل بود؛ از این رو مدتی به امام سجاد و زینب كبرا نگریست، آنگاه زیركانه موضوع سخن را تغییر داد، گفت:
«خویشاوندی عجیب است! به خدا سوگند! من گمان میكنم كه زینب دوست دارد او را همراه برادرزادهاش بكشم. رهایش كنید!؛ زیرا من بیماریش را برای كشتن او كافی میدانم!»
امام سجاد (ع) به عمهاش فرمود: «ای عمه! سكوت كن! تا من با ابنزیاد سخن گویم.»
آنگاه روبه ابنزیاد كرد، فرمود: «ای زاده زیاد! آیا مرا به مرگ تهدید میكنی؟ آیا نمیدانی كشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا كرامت ماست».
حمایت از زنان و كودكان
اهلبیت امامحسین (ع) پس از شهادت آن حضرت در شرایط بسیار طاقتفرسا ودشواری قرار گرفتند. آنان از یك سو سوگدار پدر، برادران، فرزندان و عزیزترین خویشانو بستگان خود به فجیعترین شكل ممكن بودند. از سوی دیگر در میان دشمنیبیرحم، جنایتكار و درنده خو قرار داشتند و از سوی سوم از نظر آب و غذا مجبوربودند با حداقل امكانات و جیره غذایی روزگار سپری كنند. روشن است كه دراینشرایط بسیار دشوار و ناگوار لازم بود، شخصی بسیار قوی، نیرومند، شجاع ازجانگذشته، فداكار، رئوف، مهربان و دلسوز تكیهگاه و مددكار اهلبیت باشد و سرپرستیو حمایت از زنان و كودكان را به عهده گیرد، آنان را در آن مصائب سخت و جانكاهدلداری و تسلیت دهد، در برابر دشمن جنایتكار خود را بلا گردانشان نماید و از جیرهناچیز غذایی خود چشمپوشی نماید تاكودكان از حداقل آب وغذا بهرهمند گردند.درغیر این صورت معلوم نبود كه اسرا قدرت تحمل این همه مشكلات را داشته باشند. شخصیتی كه بتواند در آن شرایط از عهده همه این مسئولیتها برآید، جز عقیله بنیهاشم، زینب كبرا كسی نبود. كسی كه رویارویی با مشكلات و سختیها را از دوران كودكی و خردسالی از مادری همچون فاطمه زهرا (س) و پدری چون علی مرتضی (ع) آموخته بود. در اینجا به چند نمونه از حمایتهای آن بانوی نمونه، از اهلبیت امامحسین (ع) اشاره میكنیم:
جمع آوری زنان و كودكان
یكی از وحشیانهترین و بیسابقهترین جنایات تاریخ یورش وحشیانه و ددمنشانه سپاه عمر سعد به اهلبیت امامحسین (ع) است. پس از شهادت امامحسین (ع) آن جرثومههای جنایت، بیرحمی و قساوت، نخست زنان و كودكان بیدفاع خاندان رسالت را مورد هجوم وحشیانه خود قرار دادند و با بدترین شیوه هر چه زیور آلات و لباس و وسایل داشتند، غارت كردند. سپس خیمههای آنان را به آتش كشیدند. زینب كبرا - كه مسئولیت حمایت و پاسداری از زنان و كودكان را به عهده داشت - از امام سجاد (ع) پرسید:
«ای یادگار گذشتگان و پناهگاه بازماندگان! خیمههای ما را به آتش كشیدند در این باره چه فرمان میدهی؟»
امام سجاد (ع) فرمود: «فرار كنید!»
در این هنگام زنان و كودكان خاندان پیامبر اكرم (ص) با گریه و زاری سر به بیابان نهادند. ولی زینب كبرا نمیتوانست صحنه را ترك گوید و فرار كند، بلكه او باید میماند و از امام سجاد (ع) نگهداری و پرستاری مینمود. شخصی كه شاهد آن صحنه جانگداز بود، گوید:
«همانگونه كه آتش از خیمههای خاندان رسالت شعله میكشید، بانوی بزرگواری را دیدم كه در كنار خیمهای ایستاده است. آتش از اطرافش زبانه میكشد و او پیوسته به سوی راست و چپ و آسمان نگاه میكرد، دست بر دست میكوبید و به درون خیمهای میرفت و از آن خارج میشد. با سرعت خود را به او رساندم و گفتم: ای بانوا! چرا در میان آتش ایستادهای؟ مگر نمیبینی كه همه زنان فرار كردهاند و در بیابان پراكنده گردیدهاند؟ چرا تو به آنان نمیپیوندی؟.
زینب با شنیدن این سخن گریست و گفت: من بیماری در خیمه دارم كه قدرت ایستادن و نشستن ندارد، در این حال كه آتش او را احاطه كرده، چگونه میتوانم او را تنها رها كنم.»
پس از آنكه آتش خیمهها فرو نشست، زینب كبرا برای جمع آوری زنان و كودكان به گردش در بیابانهای اطراف پرداخت. او در بیابانهای اطراف میگشت و یكایك زنان و كودكان را پیدا میكرد و گِرد هم جمع میكرد. ولی هر چه جستجو كرد، نتوانست دو تن از كودكان امامحسین (ع) را بیابد! سرانجام پس از تلاش و كوشش بسیار مشاهده كرد، آنان دست در گردن یكدیگر نموده، در گوشهای از بیابان به خواب رفتهاند! وقتی نزدیكتر شد و آنان را حركت داد، دانست كه آنان بر اثر تشنگی فراوان و ترس و وحشت بسیار در آن بیابان، تنها جان به جان آفرین تسلیم كردهاند.
دفاع از فاطمه دختر امام حسین (ع)
یزید كه سرمست از پیروزی بود، در شام مجلسی ترتیب داد، و همه سفرا و مقامات را در آن مجلس دعوت كرد، تاپیروزی خود را در برابر آنان به نمایش گذارد. در آن مجلس حوادثی روی داد كه به رسوایی یزید انجامید. یكی از آن حوادث دردناك جسارت مردی از شام به فاطمه دختر امامحسین (ع) بود. در مجلس یزید مرد شامی به فاطمه اشاره كرد، و به یزید گفت: «این كنیز را به من ببخش!.»
فاطمه با شنیدن این سخن در حالی كه به شدت میلرزید، خود را به عمهاش زینب (س) چسباند و گفت: «یتیم شدم، كنیز هم بشوم؟»
زینب (س) با شهامت كامل رو به مرد شامی كرد و گفت:
«به خدا دروغ میگویی و رسوا شدی! نه تو و نه یزید هیچ كدام قدرت به كنیزی بردن این دختر را ندارید!»
یزید با شنیدن این سخن به خشم آمد و گفت: «به خدا دروغ میگویید! من چنین قدرتی را دارم و اگر بخواهم، انجام میدهم.»
زینب (س) گفت:
«چنین نیست، به خدا سوگند! خداوند چنین حقی را به تو نداده است مگر اینكه از دین ما خارج شوی و آیین دیگری را بپذیری!»
یزید از سخن حضرت زینب (س) به شدت خشمگین شد، گفت: «با من اینگونه سخن میگویی؟ پدر و برادرت از دین خارج شدهاند!»
زینب تاكید كرد: «تو اگر مسلمانی، با دین خدا و دین پدر و برادر من، تو و پدر و جدّت هدایت شدهای.»
یزید گفت: «دروغ میگویی ای دشمن خدا!»
زینب (س) فرمود:
«تو امیری هستی كه ظالمانه ناسزا میگویی و به خاطر قدرت خود زور میگویی!»
یزید از این سخن شرمنده و ساكت شد. در اینجا بار دیگر مرد شامی به یزید گفت: «این دختر را به من ببخش!»
یزید گفت: «بس كن! خداوند مرگ ناگهانی برایت بفرستد.»
مرد شامی پرسید: «مگر این دختر كیست؟»
یزید گفت: «این فاطمه دختر حسین و آن زن، زینب دختر علی بن ابیطالب است.»
مرد شامی گفت: «حسین فرزند فاطمه و علی؟»
وقتی پاسخ مثبت شنید گفت:
«خداوند ترا لعنت كند ای یزید! عترت پیامبرت را میكشی و فرزندان او را اسیر میكنی؟
به خدا سوگند! من گمان میكردم كه آنان اسرای روم هستند!»
یزید گفت: «به خدا سوگند! ترا نیز به آنان ملحق میكنم!»آنگاه دستور داد گردن اورازدند.
دادن جیره غذایی خود به كودكان
در طول سفر، كودكان و زنان اهلبیت از جیره غذایی ناچیزی برخوردار بودند، به طوری كه آن مقدار غذا برای كودكان كه از قدرت تحمل كمتری برخوردارند، كافی نبود. زینب كبرا كه مسئولیت پاسداری از كودكان را بر عهده داشت، نمیتوانست ناظر گرسنگی كودكان داغدار و رنجیده برادر باشد؛ از این رو جیره غذایی خود را در میان كودكان تقسیم میكرد و خود روزهای پیدرپی گرسنه سپری میكرد. این امر سبب شد كه آن حضرت گرفتار ضعف جسمانی شود و نتواند نماز شب خود را ایستاده به جا آورد.
امام سجاد (ع) میفرماید:
«در یكی از منزلهای بین راه دیدم عمهام - زینب - نشسته نماز شب به جا میآورد، وقتی دلیل آن را پرسیدم، پاسخ داد به علت ضعف و گرسنگی سه شب است كه توان ایستادن ندارد. مأموران یزید در طول راه در هر شبانه روز به هر نفر تنها یك قرص نان میدادند. كه برای كودكان كافی نبود و زینب سهم غذای خودرا به آنان میداد و خود گرسنه میماند.»
پیامرسانی نهضت عاشورا
چنانچه گفته شد قیام و نهضت امام حسین (ع)، دو مرحله داشت. مرحله نخست، مرحله مبارزه، جهاد و شهادت، و مرحله دوم مرحله پیامرسانی و بیدارگری، اگر نهضت امامحسین (ع) در همان مرحله نخست خلاصه میشد و كسی نبود كه پیام نهضت را به گوش مردم آن زمان برساند، ماهها زمان لازم بود تا به طور طبیعی خبر قیام امام (ع) به شهرهای اطراف برسد. شاهد این مدعی این است كه پیش از ورود اهلبیت امام (ع) به مدینه مردم آن شهر هنوز از رویدادهای كربلا بیخبر بودند. در این مدت یزیدیان با آن همه امكانات تبلیغاتی، كه در اختیار داشتند، به راحتی میتوانستند، وقایع كربلا را در راستای منافع خود تحریف كنند و به گونهای به گوش مردم برسانند كه برای حكومت یزید كمترین ضرر و زیان را در برداشته باشد. در این صورت تا حدّ بسیار زیادی از تأثیر قیام امامحسین (ع) در جامعه آن زمان و جوامع آینده مسلمانان كاسته میشد، و به طور قطع ما امروز شاهد این همه آثار و بركات برای نهضت امام حسین (ع) نبودیم.
بنیامیه برای سرپوش نهادن بر جنایت خویش و انحراف افكار عمومی از شگردهای گوناگون تبلیغاتی استفاده میكردند، كه برخی از آنها عبارتند از: 1. مخفی نگهداشتن جنایات خود از دید مردم در حدّ ممكن،
2. ضددینی و ضدمردمی معرفیكردن فعالیتهای مخالفانخود.
بنیامیه با ابزارهای گوناگون تبلیغاتی كه در اختیار داشتند، مخالفان خود را افرادی بیدین، دنیا پرست، قدرت طلب و آشوبگر به مردم معرفی میكردند. چنانچه زیاد با تنظیم شهادتنامه دروغین علیه حجر بن عدی و یارانش كوشید، آنان را افرادی كافر و بیدین معرفی كند و همچنین ابنزیاد و یزید تبلیغات وسیعی را آغاز كردند، تا امامحسین (ع) را شخصیتی آشوبگر كه از دین اسلام خارج شده و علیه حكومت اسلامی قیام كرده، و در صدد ناامن كردن جامعه است، معرفی نمایند.
3. ایجاد شایعات گوناگون در باره كیفیت وقوع حوادث و انگیزه مخالفان.
در مواردی كه بنیامیه قدرت كتمان حقایق را نداشتند، با شایعهپراكنی و ایجاد نظریات متضاد و متناقض درباره یك حادثه میكوشیدند، آن حادثه را در هالهای از ابهام فرو برند، و به این صورت در حدّ امكان از انتساب آن به دستگاه حكومت بكاهند، چنانچه در مورد شهادت عمرو بن حمق اقوال و نظریات گوناگونی در جامعه منتشر كردند.
در باره نهضت امامحسین (ع)، یزید و یزیدیان میخواستند، با تبلیغات گسترده و دامنهدار خود، اقدام امام (ع) را حركتی ضد دین، بر خلاف مصالح مسلمانان و جامعه اسلامی و در راستای منافع مادی و دنیوی به مردم معرفی كنند، و بدینوسیله حداكثر بهره برداری را در سركوب و به سازش كشاندن مخالفان خود بكنند. از این رو آنان در آغاز نه تنها در جهت مخفی كردن جنایات خود و جلوگیری از انتساب آنها به حكومت تلاش نمیكردند، بلكه بر عكس میكوشیدند، با مشوش نشان دادن نهضت امامحسین (ع) و اهداف او، شهادت امامحسین (ع) و یارانش را از افتخارات بزرگ حكومت یزید معرفی كنند؛ ولی اسارت اهلبیت تمام فعالیتهای وسیع و گسترده تبلیغاتی بنیامیه را تحت الشعاع قرار داد و تمام بافتههای آنان را نقش بر آب كرد.
اهلبیت امامحسین (ع) به سرپرستی زینب كبرا (س) توانستند، به سرعت پرده از جنایات یزید و عمالش بردارند و چهره خبیث آنان را برای مردم كوفه و شام و دیگر شهرهایی كه در مسیر حركت كاروان از كوفه به شام قرار داشت، رسوا كنند. آنان در كوتاهترین زمان ممكن ندای حقطلبی، ظلم ستیزی، پاسداری از دین، مظلومیت و عدالتخواهی امامحسین (ع) را به شهرهای بسیاری رساندند. به طوری كه پس از مدتی كوتاه یزید دریافت كه نه تنها از شهادت امامحسین (ع) و اسارت اهلبیت او نتوانسته است به اهداف از پیش تعیین شده نایل گردد بلكه بر عكس روزبه روز خود را رسواتر و منفورتر نموده است. او كه با علنی كردن و به نمایش گذاشتن خود و عمالش در كربلا میخواست، جرأت مخالفان با حكومت خود را از مسلمانان سلب كند، پس از مدت كوتاهی دریافت، كه نهضت امام حسین (ع) روزبهروز بر جرأت و جسارت مسلمانان در مقابله با ظلم و اعمال خلاف او میافزاید.
به همین دلیل هنوز مدت زیادی از اقامت اسیران و اهلبیت امامحسین (ع) در شام نگذشته بود كه یزید در برخورد خود با قیام و نهضت امام (ع) تجدید نظر كرد.
یزید اهلبیت امامحسین (ع) را از خرابه به كاخ خود منتقل كرد. اجازه برگزاری مراسم عزاداری و سوگواری برای امامحسین (ع) به آنان داد. از امام سجاد تجلیل و احترام كرد و بدون او غذا نمیخورد و آنان را با احترام روانه مدینه كرد. او با این كارها تلاش كرد گناه كشتن امامحسین (ع) را به گردن ابنزیاد بیندازد و خود را از كشتن امام (ع) تبرئه نماید. ولی فداكاریهای اهلبیت (ع) مجال هرگونه اقدامی را در جهت تحریف تاریخ كربلا از یزید و یزیدیان سلب كرده بود. اسارت اهلبیت امامحسین (ع) و اقدامات آنان به سرپرستی زینب كبرا نه تنها مانع تحریف نهضت امامحسین (ع) در آن زمان گردید، بلكه در طول تاریخ آن را از هرگونه تحریفی حفظ كرد؛ به طوری كه حتی برخی از متعصبان پس از گذشت سالها نتوانستند، بر جنایات یزید و یزیدیان سرپوش نهند و نهایت تلاش و كوشش آنها در تبرئه یزید به اینجا انجامید كه بگویند: «یزید مجتهد بود و در كشتن امامحسین (ع) به خطا رفت؛ از این رو گناهی بر او نیست!»در حالی كه كشتن فرزند پیامبر (ص) و كسی كه رسولخدا (ص) او را سرور جوانان بهشت معرفی كرده است، جای اجتهاد و رأی و نظر نیست.
آثار و نتایجی كه شهادت امامحسین (ع) و یارانش و اسارت اهلبیتش بر جای گذاشت، آن چنان واضح و روشن است، كه گاهی بر اثر فرط ظهور برای گروهی موجب غفلت میگردد. موفقیت و شكست هر حركت و قیامی در مقایسه با اهداف آن قیام باید سنجیده شود، و شكی نیست كه امام حسین (ع) جز زنده نگهداشتن اسلام هدف دیگری نداشت و در این راه به موفقیت كامل رسید از امام صادق (ع) روایت شده كه فرمود: «امام سجاد (ع) پس از شهادت در حالی كه در محمل نشسته و سر خود را پوشانده بود، از سفر (شام به مدینه) باز میگشت. در این هنگام ابراهیم بن طلحهبنعبیدالله نزد امام (ع) آمد و با حالت تمسخر و استهزا در حالی كه سر خود را میپوشاند پرسید: «چه كسی پیروز شد؟»
علیبنالحسین فرمود:
«اگر میخواهی بدانی چه كسی پیروز شد، هنگامی كه وقت نماز فرا رسید اذان و اقامه بگو (تا بدانی چه كسی پیروز شد!) »
این سخن امام (ع) به خوبی بیانگر آن است كه بنیامیه در صدد محو و نابودی اسلام بودند و امامحسین (ع) برای حفظ و بقای اسلام قیام كرد و شنیده شدن ندای اذان در اقصی نقاط جهان بهترین دلیل بر پیروزی امامحسین (ع) است. هر چند مسلمانان از آن غافل باشند.
به هر حال زینب كبرا در طول سفر از كربلا به كوفه و از كوفه به شام در زمانهای مناسب به بیدارگری و پیامرسانی میپرداخت و با سخنان خود به جامعه و مردم خاموش آن زمان روح حیات و زندگی میبخشید، كه به نمونههایی از آنها اشاره میكنیم:
سخنرانی در كوفه
با بررسی شرایطی كه هر كس در آن شرایط قادر بر سخنرانی نیست، میتوان به قدرت بیان، نفوذ كلام، اعتماد به نفس و توان او در جذب شنوندگان پی برد. اشخاصی هستند كه با كمترین مشكل روحی و جسمی و یا كوچكترین تغییری در شرایط محیط سخنرانی و وضعیت شنوندگان، قدرت بر سخن گفتن را از دست میدهند. در مقابل افراد نادری هستند، كه در بدترین وضعیت جسمی و روحی و شرایط محیطی قادرند بیشترین تأثیر را در شنوندگان خود بگذارند.
زینب كبرا (س) از چنان اعتماد به نفس، قدرت روحی، قدرت بیان و نفوذ كلامی برخوردار بود كه در بدترین شرایطی كه ممكن است برای یك گوینده فراهم آید، بهترین و نافذترین سخنرانیها را ایراد كرد. او در سفر تبلیغی خود از كربلا به كوفه و از كوفه به شام از نظر جسمی و روحی در شرایطی قرار داشت، كه حقیقتاً قلم و بیان از توصیف آن عاجز است.
زینب كبرا سوگدار عزیزترین خویشان و بستگان خویش بود. روزها پیدرپی میگذشت كه از خواب، استراحت و غذای كافی بیبهره بود. مسئولیتهای متعدد و سنگینی بر عهده داشت كه فكر هر كدام از آنها به تنهایی انسان را از پرداختن به كارهای دیگر باز میداشت. از نظر مخاطبان تعداد زیادی از آنان بر اثر تبلیغات حكومت اموی اهلبیت را گروهی یاغی و آشوبگر كه علیه امنیت مسلمانان قیام كردهاند، میدانستند، و هرگز آمادگی گوش دادن به سخنان زنی اسیر را نداشتند. محیط نیز به هیچ وجه مناسب سخنرانی نبود، صدای هلهله شادی با صدای شیون و زاری و صدای زنگ شتران و گفتگوی مأموران از هر طرف در هم آمیخته بود، به طوری كه صدا به صدا نمیرسید. در چنین شرایطی حضرت زینب آغاز به سخن كرد. نخستین شرط سخنرانی ساكت كردن مجلس و محیط سخنرانی است. گویندهای كه نتواند، مجلس را ساكت نماید و كنترل مجلس را در اختیار گیرد، نخواهد توانست بر شنوندگان خود تأثیر زیادی بگذارد. ساكت كردن مجلس در آن شرایط از قدرت و توان انسانهای معمولی و عادی خارج بود؛ ولی زینب كبرا (س) از چنان قدرت روحی و عظمتی برخوردار بود كه با یك اشاره دست، همه را خاموش ساخت. صداها فرو نشست، زنگ شتران از كار افتاد و نفسها در سینهها حبس گردید. راوی گوید:
«من تا آن زمان هرگز زن باحیایی را ندیده بودم كه همچون زینب سخن گفته باشد؛ گویا با زبان علی سخن میگفت:»
سرانجام زینب كبرا در میان اشك و آه مردم كوفه از درون محمل اینگونه سخن آغاز كرد:
«مردم كوفه! مردم مكارِ خیانت كار! هرگز دیده هاتان از اشك تهی مباد! هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را میمانید كه چون آنچه داشت میرشت، به یكبار رشتههای خودرا پاره میكرد، نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری! جز لاف جز خودستایی، جز در عیان، مانند كنیزكان تملق گفتن، و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟
شما گیاه سبز وتر و تازهای را میمانید كه بر توده سرگینی رسته باشد و مانند گچی هستید كه گوری را بدان اندوده باشند، چه بد توشهای برای آن جهان آماده كردید، خشم خدا و عذاب دوزخ، گریه میكنید؟ آری به خدا گریه كنید كه سزاوار گریستنید. بیش بگریید و كم بخندید! با چنین ننگی كه برای خود خریدید، چرا نگریید؟ ننگی كه با هیچ آب شسته نخواهد شد، چه ننگی بدتر از كشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت؟! مردی كه چراغ راه شما و یاور روز تیره شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفكنید! به یك بار گذشته خود را بر باد دادید و برای آینده هیچ چیز به دست نیاوردید! از این پس باید با خواری و سرشكستگی زندگی كنید؛ چه، شما خشم خدا را برای خود خریدید! كاری كردید كه نزدیك است آسمان بر زمین افتد و زمین بشكافد و كوهها در هم بریزد. میدانید چه خونی را ریختید؟ میدانید این زنان و دختران كه بیپرده در كوچه و بازار آوردهاید، چه كسانی هستند؟! میدانید جگر پیغمبر خدا را پاره كردید؟! چه كار زشت و احمقانهای! كاری كه زشتی آن سراسر جهان را پر كرده است. تعجب میكنید كه از آسمان قطرههای خون بر زمین میچكد؟ اما بدانید كه خواری عذاب رستاخیر سختتر خواهد بود. اگر خدا هم اكنون شما را به گناهی كه كردید نمیگیرد، آسوده نباشید، خدا كیفر گناه را فوری نمیدهد اما خون مظلومان را هم بی كیفر نمیگذارد، خدا حساب همه چیز را دارد.»
راوی گوید: سخنان زینب مردم كوفه را گریان و سرگردان نمود. آنان از ندامت و پشیمانی دست به دهان گرفته بودند. در كنار خود پیرمردی را دیدم به قدری گریسته كه محاسنشتر شده است. او زیر لب با حال گریه میگفت:
«پدرم و مادرم فدای شما! سالخوردگان شما بهترین سالخوردگان، جوانانتان بهترین جوانان، زنانتان بهترین زنان و نسل شما بهترین نسلها است. شما هرگز خوار و مقهور نمیگردید.»
در مجلس ابنزیاد
اسیران را به مجلس ابنزیاد آوردند. او با گروهی از اشراف و بزرگان كوفه در دارالاماره نشسته بود.
زینب كبرا (س) لباسهای كهنه و نامناسب بر تن داشت. از این رو به طور ناشناس در میان زنان وارد مجلس گردید و در گوشهای نشست. زنان نیز اطرافش را گرفتند تا كمتر جلب توجه نماید. ابنزیاد كه رفتار اهلبیت را زیر نظر داشت متوجه موضوع گردید و برای اینكه زینب را شرمنده نماید گفت: «آن زن كیست كه در میان زنان در گوشه مجلس نشست؟»
زینب كبرا سخن او را پاسخ نداد. ابنزیاد برای بار دوم و سوم این سخن را تكرار كرد، تا سرانجام یكی از زنان گفت: «این زینب دختر فاطمه دختر رسول خداست!»
ابنزیاد رو به زینب كرد، گفت: «سپاس خدایی را كه شما را كشت و رسوا كرد و نشان داد كه سخنانتان دروغی بیش نبود!»
زینب فرمود:
«سپاس خدایی را كه ما را به پیامبرش محمد (ص) كرامت داد و از پلیدیها پاك گردانید. همانا فاسق رسوا گردید و فاجر دروغ میگوید و آن ما نیستیم!»
ابنزیاد برای اینكه احساسات حضرت زینب را تحریك كند، گفت: «كار خدا را با برادر و اهلبیت خود چگونه دیدی؟»
زینب:
«جز زیبایی ندیدم! آنان گروهی بودند كه خداوند شهادت را برایشان مقدر فرموده بود پس به سوی آرامگاهشان شتافتند. به زودی خداوند میان تو و آنان جمع خواهد كرد و آنان با تو مخاصمه و احتجاج خواهند نمود، آنگاه خواهی دید كه پیروز و رستگار كیست. ای زاده مرجانه! مادرت به سوگت نشیند!»
این سخن بیانگر اوج شخصیت حضرت زینب از نظر معرفت، شناخت، ایمان، رضا و تسلیم در برابر پرورگار است. عظمت و بزرگی این بانوی بزرگ همه را به تعجب و شگفتی وا میدارد. تمام این حوادث ناگوار و سخت چون در راستای خشنودی و رضای خداوند است، در نظر حضرت زینب زیبا و گوارا است.
ابنزیاد كه قصد شرمسار نمودن حضرت زینب را داشت در اوج قدرت و اقتدار آن چنان در مقابل منطق حضرت زینب شكسته شد، كه از شدت خشم و عصبانیت قدرت تفكر و اندیشه را از دست داد و تصمیم به كشتن زینب گرفت. این روش همه ستمكاران و زورمداران است كه شكست خود را در میدان منطق و استدلال با زور و خشونت جبران میكنند؛ ولی عمرو بن حریث با سخنان خود قدری او را بر سر عقل آورد و به او گفت: «او زن است و زنان به سخنانشان بازخواست نمیشوند!»
ابنزیاد كه با سخن عمرو از كشتن زینب منصرف شد، این بار برای جبران شكست خود به ناسزاگویی روی آورد، گفت: «خداوند دل مرا از جانب «حسین»طغیانگر و سركشان خاندان تو شفا و آسایش بخشید!»این سخن دل حضرت زینب را به شدت به دردآورد، گفت:
«به جانم سوگند! بزرگ خاندانم را كشتی، شاخههایم را بریدی و ریشهام را بر كندی. اگر این شفای توست، به تحقیق شفا یافتی!»
ابنزیاد: «این زن به سجع سخن میگوید! پدرش نیز شاعر و سجع باف بود!»
زینب:
«ای زاده زیاد! زنان را با سجع چه كار؟»
در مجلس یزید
در آغاز ورود اهلبیت به شام یزید خود را پیروز و امامحسین (ع) را شكست خوردهمیدانست، بنابراین برای اینكه پیروزی خود را در برابر دیدگان سفرای كشورهاومقامات و مسئولان حكومتی و بزرگان شام به نمایش گذارد، مجلس با شكوهی ترتیب داد، سرهای مقدس شهیدان را در مقابل خود قرار داد و دستور داد اهلبیت امامحسین (ع) را وارد مجلس كنند. هر كدام از اهلبیت با دیدن سر مقدس امامحسین (ع) و سرهای شهیدان عكسالعمل خاصی نشان دادند و جملهای بر زبان آوردند. زینب (س) تا چشمش به سر برادر و محبوبش افتاد، با صدایی حزین و نوایی غمانگیز كه همه دلها را به درد میآورد گفت:
«ای حسین! ای محبوب رسول خدا، ای زاده مكه و منی، ای زاده فاطمه زهرا بهترین زنان، ای زاده دختر مصطفی!»
نوحهسرایی زینب (س) همه اهل مجلس را گریاند. یزید كه تا آن زمان ساكت نشسته بود، شروع كرد با چوب خیزران بر لب و دندان امامحسین (ع) بكوبد و اشعار كفرآمیز ابن زبعری را كه در احد سروده بود بخواند.
حاضران در مجلس بر اثر تبلیغات گسترده بنیامیه در طول سالهای طولانی حكومت معاویه بر شام و تبلیغات سنگین یزید در غفلت و بیخبری كامل از حقایق به سر میبردند و واقعاً تصور میكردند، یزید گروهی آشوبگر را كشته است. از این رو لازم بودآنان از خواب خرگوشی چندین ساله خود بیدار شوند. مسئولیت این بیدارگری بازینب (س) بود؛ زیرا اگر امام سجاد (ع) در شرایطی كه یزید سر مست از غرور پیروزی بود،لب به سخن میگشود، احتمال كشته شدنش بسیار بود. سخنان زینب سبب شد كهمجلس به گونه دیگری غیر از آنچه یزید میخواست پایان یابد. او با سخنان خود یزیدویزیدیان را رسوا كرد. خطبه معروف و كوبنده آن بانوی سخن در چنین فضایی ایرادشد؛ خطبهای پر نكته و سراسر معرفت و بینشسیاسی كه باید جداگانه مورد شرح و تفسیر قرار گیرد.
برگزاری مراسم سوگواری در شام
سخنرانی حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) در شام اوضاع را علیه یزید متحول كرد. از آن پس یزید روش خود را تغییر داد و تلاش كرد، خود را از كشتن امامحسین (ع) تبرئه كند و گناهان را به گردن ابنزیاد بیندازد. یزید به زودی دریافت كه ادامه اقامت اهلبیت در شام روزبهروز بر وخامت اوضاع به زیان او میافزاید. از این رو در صدد تدارك سفر اهلبیت به مدینه برآمد. پیش از سفر اهلبیت از یزید درخواست كردند كه برای شهیدان سوگواری كنند. یزید خانهای در اختیار آنان قرار داد و به آنان اجازه سوگواری داد. اهلبیت به مدت سه روز به سوگواری پرداختند و بیش از پیش یزید و یزیدیان را رسوا كردند.
سوگواری اهلبیت، آن چنان تأثیری در شام گذاشت كه وقتی اهلبیت وارد خانه میشدند زنی از خاندان ابوسفیان نبود مگر آنكه به استقبال آنان بشتابد و بر امام حسین (ع) گریه و زاری كند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:26  توسط ا
|
علی اصغر یكی از فرزندان امام حسین (ع) است كه شیر خوار بود و از تشنگی، روز عاشورا بی تاب شده بود. امام (ع)، خطاب به دشمن فرمود: از یاران و فرزندانم، كسی جز این كودك نمانده است. نمیبینید كه چگونه از تشنگی بی تاب است؟ در «نفس المهموم»آمده است كه فرمود: «ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل» در حال گفتگو بود كه تیری از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علی اصغر را درید. امام حسین (ع) خون گلوی او را گرفت و به آسمان پاشید. در كتابهای مقتل، هم از «علی اصغر» یاد شده،هم از طفل رضیع (كودك شیرخوار) و در اینكه دو كودك بوده یا هر دو یكی است، اختلاف است.
در زیارت ناحیه مقدسه، درباره این كودك شهید آمده است:«السلام علی عبد الله بن الحسین، الطفل الرضیع، المرمی الصریع، المشحط دما، المصعد دمه فی السماء،المذبوح بالسهم فی حجر ابیه،لعن الله رامیه حرمله بن كاهل الأسدی».و در یكی از زیارتنامههای عاشورا آمده است: «و علی ولدك علی الأصغر الذی فجعت به» از این كودك، با عنوانهای شیرخواره، ششماهه، باب الحوایج،طفل رضیع و... یاد میشود و قنداقه و گهواره از مفاهیمی است كه در ارتباط با او آورده میشود.
طفل شش ماهه تبسم نكند، پس چه كند
آنكه بر مرگ زند خنده،علی اصغر توست
«علی اصغر، یعنی درخشانترین چهره كربلا،بزرگترین سند مظلومیت و معتبرترین زاویه شهادت...چشم تاریخ، هیچ وزنهای را در تاریخ شهادت، به چنین سنگینی ندیده است.» علی اصغر را «باب الحوائج» میدانند، گرچه طفل رضیع و كودك كوچك است، اما مقامش نزد خدا والاست.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:15  توسط ا
|
علی اكبر (ع) فرزند بزرگ سید الشهدا (ع) و شبیه پیامبر (ص) كه روز عاشورا فدای دین شد. مادر علی اكبر، لیلا دختر ابی مره بود. در كربلا حدود 25 سال داشت.سن او را 18 سال و 20 سال هم گفتهاند. او اولین شهید عاشورا از بنی هاشم بود.علی اكبر شباهت بسیاری به پیامبر داشت،هم در خلقت، هم در اخلاق و هم در گفتار. به همین جهت روز عاشورا وقتی اذن میدان طلبید و عازم جبهه پیكار شد،امام حسین - علیه السلام - چهره به آسمان گرفت و گفت: «اللهم اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا و كنا اذا اشتقنا الی رؤیه نبیك نظرنا الیه...» شجاعت و دلاوری علی اكبر و رزم آوری و بصیرت دینی و سیاسی او، در سفر كربلا بویژه در روز عاشورا تجلی كرد.سخنان، فداكاریها و رجزهایش دلیل آن است. وقتی امام حسین از منزلگاه «قصر بنی مقاتل» گذشت، روی اسب چشمان او را خوابی ربود و پس از بیداری «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و سه بار این جمله و حمد الهی را تكرار كرد.علی اكبر وقتی سبب این حمد و استرجاع را پرسید، حضرت فرمود: در خواب دیدم سواری میگوید این كاروان به سوی مرگ میرود. پرسید: مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا.
گفت: «فاننا اذن لا نبالی ان نموت محقین» پس باكی از مرگ در راه حق نداریم!روز عاشورا نیز پس از شهادت یاران امام، اولین كسی كه اجازه میدان طلبید تا جان را فدای دین كند او بود.گر چه به میدان رفتن او بر اهل بیت و بر امام بسیار سخت بود،ولی از ایثار و روحیه جانبازی او جز این انتظار نبود. وقتی به میدان میرفت،امام حسین - علیه السلام - در سخنانی سوزناك به آستان الهی،آن قوم ناجوانمرد را كه دعوت كردند ولی تیغ به رویشان كشیدند، نفرین كرد.
علی اكبر چندین بار به میدان رفت و رزمهای شجاعانهای با انبوه سپاه دشمن نمود.
هنگام جنگ، این رجز را میخواند كه نشان دهنده روح بلند و درك عمیق اوست:
انا علی بن الحسین بن علی
نحن و رب البیت اولی بالنبی
تالله لا یحكم فینا ابن الدعی
اضرب بالسیف احامی عن ابی
ضرب غلام هاشمی عربی
پیكار سخت، او را تشنهتر ساخت. به خیمه آمد. بی آنكه آبی بتواند بنوشد،با همان تشنگی و جراحت دوباره به میدان رفت و جنگید تا به شهادت رسید. قاتل او مره بن منقذ عبدی بود. پیكر علی اكبر با شمشیرهای دشمن قطعه قطعه شد.وقتی امام بر بالین او رسید كه جان باخته بود. صورت بر چهره خونین علی اكبر نهاد و دشمن را باز هم نفرین كرد:
«قتل الله قوما قتلوك...» و تكرار میكرد كه:«علی الدنیا بعدك العفا». و جوانان هاشمی را طلبید تا پیكر او را به خیمه گاه حمل كنند. علی اكبر،نزدیكترین شهیدی است كه با حسین - علیه السلام - دفن شده است. مدفن او پایین پای ابا عبد الله الحسین - علیه السلام - قرار دارد و به این خاطر ضریح امام، شش گوشه دارد.
الگوی شجاعت و ادب، اكبر
در دانه فاطمی نسب، اكبر
فرزند یقین ز نسل ایمان بود
پرورده دامن كریمان بود
آن یوسف حسن،ماه كنعانی
در خلق و خصال،احمد ثانی
آن شاهد بزم،سرو قامت بود
دریا دل و كوه استقامت بود
آن دم كه لباس رزم میپوشید
از كوثر عشق،جرعه مینوشید
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گردید ز دست جد خود سیراب
در راه خدا ذبیح دین گردید
بر حلقه عاشقان نگین گردید
داغش كمر حسین را بشكست
با خون سرش حنای خونین بست
دیباچه داستان حق،اكبر
قربانی آستان حق،اكبر
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:0  توسط ا
|